https://shohada.org/fa/shahid/content/223757

شناسه خبر: 223757
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۲۵

فعایت های فرهنگی

به روایت از صغری صفری : علیرضا دیوانه جبهه و بسیج بود. دیگه او را به هیچ عنوان نمی شود نگه داشت. تا ظهر مدرسه بود و بعدازظهر به کارهای خانه می پرداخت و بیشتر اوقات می رفت سرکار و شبها همیشه می رفت مسجد. یک مدتی بود هر موقع پدرم می گفت علیرضا کجاست؟ ما می گفتیم رفته مسجد. بالاخره پدرم از علیرضا ناراحت شد و به او گفت من هر موقع تو را کار دارم خانه نیستی. دیگه حق نداری بروی بیرون فقط برو مدرسه و برگرد. علیرضا هیچی نگفت و به ناچار قبول کرد. شبها می رفت داخل یک اتاق دیگر می خوابید چند بار بود که مادرم نصف شب که بیدار شده بود و رفته بود اتاق علیرضا دیده بود او نیست. تا اینکه یک روز مادرم به او گفت: علیرضا تو شبها می روی بیرون؟ علیرضا چون نمی توانست دروغ بگوید، گفت راستش مادر من شبها آرام از روی درب حیاط می روم مسجد و کارهای مسجد را انجام می دهم و نزدیک صبح دوباره از روی درب حیاط می آیم داخل. مادرم گفت: الله اکبر. تو این قدر علاقه داری که در بسیج شرکت کنی. علی گفت: مادر جان، دلم، جانم، قلبم، روحم همه چیزم بسیج است. با پدرم صحبت کن با من کاری نداشته باشد و به من حرفی نزند تا من راحت تر بروم و بیایم. به خدا مادر به من و امثال من خیلی نیاز هست، جلوی من را نگیرد.