https://shohada.org/fa/shahid/content/224157

شناسه خبر: 224157
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۳۱

عشق به جهاد 1

به روایت از مجید امامی : به یاد دارم مجید سال دوم راهنمایی بود یک روز ظهر وقتی از مدرسه برگشت وقت نهار همه سر سفره جمع بودیم من از مجید سوال کردم پسرم نمی خواهی امسال برای جبهه ثبت نام نمایی ؟ مجید از شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت: مادر جان شما راضی هستید که من به جبهه بروم ؟ گفتم : بله چون زمانیکه مریض بودی نذر کردم که اگر شفا پیدا کردی وخواستی به جبهه بروی من مانع رفتن شما نشوم.بعد از ظهر همان روز مجید برای اینکه ازپدرش طلب پول نکند به سر کار رفت ومبلع 100 تومان دستمزد گرفت وواقعاً هیچ کس نمی توانست در آن چند ساعت آن همه پنبه جمع کند ودوستانش می گفتند : مجید روی تخته سنگی نشسته بود وبه کارگران گفته بود که من اسمم را برای جبهه نوشتم وبرای اینکه از پدرم پول نگیرم وناراحت نشود خود به سر کار آمدم واگر نیامدم ولیاقت شهادت را داشتم وشهید شدم وقتی اینجا آمدید بگویید که خدا مجید را بیامرزد .وغروب به منزل آمد وبه من گفت : مادر جان ، این همه گفتید مجید کار نمی کند من صد تومان پنبه جمع کردم وهیچ کس نتوانست مثل من در چند ساعت این همه پنبه جمع کند وخلاصه روز بعد رفت ودر بسیج بجنورد ثبت نام کرد وچند روز بعد عازم جبهه شد.