https://shohada.org/fa/shahid/content/225249

شناسه خبر: 225249
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۴۶

محبت و مهرباني

راوی غلامرضا آناهید: به خاطر دارم زمانیکه برادرم محمد به مرخصی آمده بود به منزل ما که در تهران سکونت داشتیم آمد، همان روز بنده برای دخترم که آن موقعه خردسال بود لباسی خریده بودم ولی دخترم لجبازی می کرد و می گفت: من این لباس را دوست ندارم و ما را حسابی اذیت کرد وقتی که شهید عصبانیت من و همسرم را دید که چطور دخترم ما را اذیت می کند، لباس را از دست من گرفت و به دخترم گفت: عمو جان، بیا یک مسابقه ای با هم بگذاریم، اگر توانستی از دست من فرار کنی دیگر نمی خواهد این لباس را به تن کنی ولی اگر موفق نشدی و من تو را گرفتم باید قبول کنی که لباس را تنت کنی. آن روز آنقدر ایشان با دخترم بازی کرد تا اینکه دخترم خسته شد و با لب خندان لباس را پوشید.