https://shohada.org/fa/shahid/content/227502

شناسه خبر: 227502
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۱۷

عشق به جهاد

راوی اشرف صوتی خوان: یک روز از مدرسه به خانه آمد . بعد رفت تو زیر زمین در را قفل کرد. بعد رفتم در زدم به او گفتم: مادر در را باز کن ، در را باز کرد . بعد دیدم دارد درس می خواند بعد کتابش را بست و محکم به زمین کوبید و گفت : مادر امام گفته اند : باید برویم جبهه. بعد از واقعه شبی که پدرش از سر کار آمد علی مثل اینکه از دبیرستان رضایتنامه گرفته بود و به باباش داد و گفت: بابا امضایش کن امام گفته اند شما دانش آموزان اول از خود دفاع کنید . بعد درس بخوانید. می خواهم بروم جبهه، بابایش اخمهایش را توی هم کرد و گفت: تو هنوز بچه ای و بعد رفت مسجد تا اینکه بالاخره توی مسجد به بابایش الهام شده بود که پسرش شهید می شود و بعد رضایت داد و با شادی امضاء کرد و به علی گفت: برو پسرم خدا به همراهت .