https://shohada.org/fa/shahid/content/227736
شناسه خبر: 227736
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۲۰
ايثار و فداکاري
راوی عباس مدنی: در تاریخ 63/12/28 بعنوان راننده مایلر ده چرخ به همراه شهید نوروزی _ به عنوان کمکی عازم جبهه شدیم. ساعت 7 صبح بنده در جهاد درگز سوار کمپرسی که روز قبل مقداری چوب از مخابرات برای جبهه بارگیری شده بود شدم. پس از خداحافظی با برادران جهادی عازم روستای پرکن شدم. چون شخصی که قرار بود به عنوان کمکی با من بیاید در این روستا ساکن بود. وارد روستا که شدم بوق ماشین را به صدا درآوردم. منزل پدر خانمش در حاشیه کوچه بود. بلافاصله بعد از چند دقیقه ساک به دست از منزل خارج شد. گفتم زودباش که دیر شده است. پس از خداحافظی با خویشان آن هم سوار ماشین شد دور زدیم و یک بوق هم به عنوان خداحافظی کشیدیم و با لبی خندان هر دوی ما گفتیم پیش به سوی جبهه. پس از عبور از پیچ و خم های جاده ا... اکبر ساعت 12 رسیدیم به مشهد و به محل اعزام کپرسی ها که در چهار راه نخریسی واقع بود رفتیم. پس از یک سری کارهای مقدماتی برگ اعزام به جبهه گرفتیم. پس از نماز و نهار دقیقاً ساعت 2 بعد از ظهر که رادیو اخبار می گفت حرکت کردیم به سوی اهواز در آن روزها گازوئیل در پمپ بنزین ها کمیاب بود ولی ما برگه جبهه را که نشان می دادیم بدون چون و چرا سوخت مورد نیاز ما را می دادند. شب حدود ساعت 11 رسیدیم سمنان شب را در آنجا استراحت کردیم صبح باز راه را ادامه دادیم. نهار را در قم صرف کردیم، شب به خرم آباد رسیدیم. آن شب شب عید نوروز بود همه در کنار خانواده هایشان نشسته بودند و منتظر تحویل سال بودند. همه برنج پخته بودند اما ما دو نفر در گوشه کافه ای نشسته بودیم و کباب می خوردیم و یادی هم از خانواده هایمان می کردیم. پس از شام و نماز راه افتادیم. در بین راه جایی برای استراحت پیدا کردیم و شب را در آن محل خوابیدیم. صبح حرکت کردیم پس از گذشتن از دزفول به اهواز رسیدیم. وارد انبار کربلا شدیم. برادران راهنمایی کردند که چوبها را کجا تخلیه کنیم. پس از تخلیه چوبها و گرفتن مجوز عازم جزیره مجنون شدیم _ جایی که قبلاً رفته بودم _ ما به مقری که اسمش یادم نیست رفتیم و به سنگر مسئول واحد کمپرسی عملیات خاکی رفتیم. آنها کار من در آنجا را به من توضیح دادند. کار در داخل جزیره مجنون بود در منطقه عملیاتی بدر. جاده ای در آنجا تازه احداث شده بود به نام قمر بنی هاشم، و برادران در آنجا کار می کردند. البته چون منطقه خیلی نزدیک دشمن بود در شیفت شب چراغ خاموش کار می کردیم. در دو طرف جاده چراغ فانوس گذاشته بودند که راننده و کمکی آن با در نظر گرفتن همان نور چراغ فانوس رفت و آمد می کردند. در کنار نوروزی نیز نشسته بود او نظاره گر منطقه بود. او به من کمک می کرد. چون هوا تاریک بود، در هنگام تخلیه خاک فرمان می داد، عقب و جلو می کرد تا ماشین با داخل آب نیافتد. او همیشه یار و یاور من بود خیلی کمکم می کرد. در مورد جاده بگویم، این جاده در منطقه عملیاتی بدر قرار داشت، عرض جاده در کف حور بیست متر بود تا بالا می رسید و جاده درست می شد و حدود پانزده متر می ماند عمق 3 الی 5/ 3 متر بود. از طول جاده بنده اطلاعی ندارم. ما خاک می ریختیم و بولدوزر پخش می کرد. همین طور کار پیش می رفت. یک شب ساعت یک بود، دشمن روی معدنی که خاک برداری می کردیم آتش ریخت. من و شهید نوروزی از ماشین پریدیم پایین. اول پشت خاکریزی که برای درگیری آماده کرده بودند رفتیم و در آنجا سنگر گرفتیم. گلوله توپ نزدیک ما می افتاد. چند متر آن طرف هم یک لودر به خاطر همان گلوله باران کارش را تعطیل کرده بود. رفتیم توی مبل لودر، باز گفتیم اگر ترکش بخورد به بدنه لودر کمانه می کند پس بهتر است برویم پشت خاکریز دیگری، این بار از هم جدا شدیم در حالی که گلوله توپ در چپ و راست ما منفجر می شد من صدا زدم نوری کجایی، حالت خوب است. او با صدای بلند و با خنده گفت: بله حالم خوب است. بر پدر صدام لعنت او از ما چه می خواهد. روحیه شهید نوروزی خیلی بالا بود. انگار که آتش توپ روی سر ما می ریزند. او همیشه خندان بود. حتی در زیر آتش دشمن. پس از یک ربع ساعت بالاخره آتش خاموش شد. ما بارگیری کردیم و آمدیم توی جاده اصلی (جاده جدید) دیدیم شش تا از کمپرسیها پشت سر هم ایستاده اند و کار نمی کنند. از مسئول خط پرسیدیم چه خبر است چه اتفاقی افتاده است. ایشان گفتند: نه اینها ترسیده اند. گفتم امشب را کار نداشته باشید آنها فردا به روحیه می آیند. بعد از 2 ساعت وقتی رفت و آمد کمپرسی ها را دیدند، آنها نیز مشغول کار شدند. به حمد ا... در آن شب به کسی آسیب نرسید. فردای آن روز رفتیم به مقر برای استراحت. عصری که قرار بود به محل کار بیایم، دیدم چند نفری از راننده ها با کمک ایشان بحث می کنند. کمکی آن راننده می گفت من نمی آیم. اگر ماشین تو خراب یا پنچر شد بعد خبر نوبت من می آیم. من رو کردم به شهید نوروزی و گفتم: اگر تو دلت نمی خواهد بیایی نیا. من شما را نمی برم. شهید نوروزی جواب داد: این حرفها چیست؟ هر چه خدا خواسته همان می شود. من از تو جدا نمی شوم برو به امید خدا. به کار ادامه دادیم. روز نوزدهم فروردین 62 ساعت 10 صبح در محل استراحت گاه بودیم که دشمن با هواپیما بمباران شیمیایی کرد. هر دوی ما روی زمین افتادیم. به گفته شاهدان راکت هواپیما به نزدیکی ما افتاده بود به طوری که ما حتی فرصت استفاده از ماسک را هم پیدا نکرده بودیم. تا از ورود گاز شمیایی به داخل ریه هایمان جلوگیری کند. روز بعد یعنی فردای آن روز ساعت 10 صبح با تلاش پزشکان من به هوش آمدم و سراغ رفیقم را از هم تختیم که او هم شیمایی شده بود و بچه قوچان بود گرفتم. او گفت که آن (نوروزی) هم هست. حالش خوب است. اما نگفت که شهید شده است. من هم آنقدر حالم خوب نبود که فکر کنم اگر حالش خوب است چرا در کنار من نیست. من پس از اینکه عازم بیمارستان شدم و سرانجام مرخص شدم. در بدو ورود به درگز تازه متوجه شدم که او به رحمت خدا رفته است. روحش شاد، یادش گرامی.