https://shohada.org/fa/shahid/content/228208

شناسه خبر: 228208
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۲۷

خاطرات جنگي

راوی احمد نصرتی : هنگامی که ایشان در اهواز بودند و مشغول خدمت، کلاه آهنی به سر داشتند و تقریباً هوای آنجا گرم بود. متوجه می شوند یک چیزی داخل کلاهشان تکان می خورد. کلاه را که برمی دارند. می بینند که ماری از داخل کلاهشان پایین می افتد. مار به علت گرمی هوایی که از سر ایشان بود به حرکت درآمده بود. یک زن اهوازی می آید و مار را می کشد. محمد می گوید: که چکارش دارید. آنکه به کسی کاری نداشته.