https://shohada.org/fa/shahid/content/228978
شناسه خبر: 228978
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۳۶
لحظه و نحوه شهادت
به روایت از محمد حسن آقاجانی : یکروز من و دو نفر دیگر آقایان جعفریان و علیزاده به عنوان بی سیم چی وارد چادر فرملندهی تیپ امام موسی گردان سیف الله شدیم. در انجا با آقای موسی آشنا شدیم و به عنوان بی سیم چی به ایشان معرفی شدم. اول برج 12 سال 62 یک شب بی خبر سوار اتبوس به سمت منطقه عملیاتی خیبر شدیم. نزدیکی صبخ به قرار تاکتیکی منطثه به نام هورالهویزه رسیدیم و آنجا پیاده شدیم و بعد از استراحت آقای موسوی کلیه مهمات را به ما دادند و قبل از غروب سوار قایقها شدیم و به سمت جزیره مجنون حرکت کردیم. حدود 30 الی 40 کیلومتر در داخل آب پیشروی کردیم. به حاکریز اولرسیدیم. موقع اذان مغرب شد. همانطور در قایقها ر.ی آب در جایی توقف کردیم و در داخل قایقهایمان نماز خواندیم و مجددا به سمت خط حرکت کردیم. ساعت 2 یا3 بامداد قایقها به منطقه خشکی رسیدیم و رزمندگان پیاده شدند و در آنجا مستقر شدیم تا فرمان حرکت برسد. بچه های اداره اطلاعات عملیات با فرمانده گردان و تیپ جمع شدنند و بعد از صحبت و توجیحهات لازم دستور حرکت صادر شد. من همراه شهید موسوی و مسئولین گردان حرکت کردیم و همه نیروها نیز به راه افتادند 1 الی 2 کیلومتر راه پیاده روی کردیم تا اینکه دستور توقف رسید. من و دو یه نفر دیگر از برادران با آقای موسوی چند قدمی جلوتر از دیگران بودیم. نشستین و هوا رو به روشنایی می رفت. یکباره سیاهی از دور پیدا شد. آقای موسوی اشاره کرد که یک نفر از برادران برود ببیند که چه کسی آنجاست. برادری دفت و بعد از چند لحظه ناگهان صدای بلندی با لهجه عراقی به او دستور ایست داد. نا در آن لحظه بهت زده شدیم. بلافاصله صدای تیراندازی شروع شد و مشخص شد که خط لو رفته است. آقای موسوی گفت که هر چه سریعتر به گردانها اعلام شود که نیروها به عقب بروند. بعد از طریق بی سیم به ما اطلاع دادند که عقب نشینی کنیم. در این میان درگیری مختصری پیش آمد و به سمت قایقها حرکت کردیم. اکثر قایقها رفته بودند و چند قایق بیشتر نمانده بود. چون ما آخرین نفراتی بودیم که به قایقها رسیدیم. قایقران مشغول روشن کردن قایق بود که بخاطر اشکال در موتور قایق روشن نمی شد. در محاصره عراقیها افتادیم. عده ای به مقاومت پرداختیم تا عراقیها جلوتز از آن نیایند تا ختی المقدور نیروها بتوانند به عقب بروند. خودم را به پشت بام یکی از کلبه های روستا که در نزدیکی ما بود رساندک و در آنجا کمین گرفتم که ناگعلن صدای روشن شدن قایق را شنیدم و سرع بیرون آمدم دیدم آقای موسوی روی قایق است و با تلاش ایشان روشن شده بودو به شمت قایق حرکت کردم قایق چند متری از کناره آب فاصله گرفته بود با کمک آقای موسوی و برادران دیگر سوار شدم و به سمت عقب حرکت کردیم. مقداری از راه را که طی کردیم متوجه شدیم که راه عقبه را گم کردیم. آقای موسوی قطب نمایی را از جیب درآورد و بوسیله آن مسیرمان را ادامه دادیم. در حین حرکت با قایقی که نیروهای کمتری در آن سوار بودند روبرو شدیم. آقای موسوی گفتند چون تعداد افرادر در قایق ما زیاد است چند نفر به قایق دیگر بروند. بعد از انجام این کار ما با قایق که سوار بودیم به راه ادامه دادیم تا به قرارگاه تاکتیکی رسیدیم. در آنجا فرماندهان از جمله آقای موسوی تشکیل جلسه دادند و تصمیم گرفتند که ما را به یک قسمت از محور دیگری که تیپ امام صادق(ع) عمل کرده بود انتقال دهند. بالاخره بعد از یک شب استراحت و توجیهات مجدد واردمنطقه عملیاتی تیپ امام صادق(ع) شدیم و به قسمتی که هلیکپترها مستقر بودند رفتیم و سوار آنها شدیم. آقای موسوی من و چنر نفر دیگر در یک هلیکپتر سوار شدیم و بعد از چند دقیقه درجاده ای که روی آب احداث شده بود نشستیم و نیروها پیاده شدند و از آنجا به سمت خط راه افتادیم. بعد از چند کیلومتری پیاده روی به منطقه خشکی که در انتهای آن آب بود اولین خاکریز را در آنجا زده بودند رسیدیم و مستقر شدیم. بعد از کمی استراحت دستور آمد که هر کسی برای خودش سنگری بکند. بعد آقای موسوی به همه گفتند که این کار را انجام دهند و همه شروع به کندن سنگر کردیم و این کار تا دو سه روز طول کشید. روز چهارم دستور رسید که چند خاکریز جلوتر مستقر شویم و پس از صحبتهای آقای موسوی در گردان ید الله در سنگرهای احداث شده توسط جهاد مستقر شدیم. به محض رسیدن به گردان آقای موسوی به من و آقای جعفریان اشاره کرد . گفت یکنفر شما با من بیاید به قسمت جلو. من گفتم: اشکال ندارد و به همراه ایشان حرکت کردیم تا منطقه را از نزدیک بازدید کنیم که وقتی نیروها آمدمد بتوانند توجیهات لازم را به آنها بدهند. نقدار زیادی پیاده روی کردیم و چون هوا خیلی تاری بود هیچ چیز دیده نمی شدو یکدفعه ایشان گفت: با وجودی که قبلا این راه را آمدم مثل اینکه راه را گم کرده ام. چون خیلی جلو آمدیم ممکن است به سنگرهای کمین عراقیها برخورد کنیم و مشکل ایحاد شود. بهتر است که برگردیم . مفداری مسیر حرکت را تغییر داد و به سمت عقب در حال حرکت بودیم که ناگهان صدای ایست به زبان ایرانی آمد و گفت شما کی هستید؟ آقای موسوی گفت آشنا هستیم تیراندازی نکنید و از خاکریز به بالا رفتیم. برادری که آنجا بود گفت: خدا را شکر نزدیک بود دستم به روی ماشه برود و شما را هدغ فرار دهم ولی برادر کنار من گفت که ایست بدهم شاید عراقی نباشند. خواست خدا بود که من ایست دادم. بالاخره به سلامت به عقب برگشتیم. شب نیروها آمدند و در آنجا مستقر شدند. بعد از نماز صبخ به اتفاق آقای موسوی و نیروهای تحت امرشان مقداری در اطراف گشت زدیم تا با منطقه آشنا شوند تا برای عملیات شب آماده باشند. نیمه های روز بود که از طریق بی سیم اطلاع یافتیم که آقای آخوندی فرملنده گردان از ناحیه پا مجزوح و پایش قطع شده است. فرملنده تیپ به اقای موسوی اعلام کرد که ایشان به جای آقای آخوندی برود و معاونت گردان را فعلا به عهده بگیرد تا بعد تصمیم گیری کند. یعد ایشان و دو نفر آقای علیپور که منشی گردان بود آماده رفتن شدند. هنگام خداحافظی در نگاه آقای موسوی خواندم که این دیدار آخرین دیدار ماست. ایشان با لبخندی من و سایر بچه های دیگر را به بغل گرفت و روبوسی کرد و بخه خط جلو رفت. من یعد از حمله به سایت برگشتم چادر ها را خالی از بچه ها دیدم و وقتی برای تماز آماده شدیم از یک تیپ حدود چند گردان مانده بود. من در فکر بودم چه کسانی زنده اند یا اسیر و یا شهید شده اند و در این فکر به دنبال آقای موسوی شروع به گشتن کردم ولیهر چه گشتم تثری از ایشان نیود. همان روز به سمت پادگان ظفر در گیلان خرکت کردیم. بعد از اقامت در آمجا بازهم به دنبال اقای موسوی گشتم که با شایعات مختلف روبرو شدم. بعضی گفتند ایشان اسیر شده بعضی گفتند او را در کنار یک خمپاره انداز نشسته دیدند که مجروح شده بود و بعد هم به شهادت رسیده. که به هر حال ایشان در لیست مفقودین قرار می گیرد و من از شهادت ایشان بی خبر بودم تا اینکه قسمت شد به ماموریت نیشابور رفتم و عکس ایشان را در میدان اصلی شهر دیدم و متوجه شدم که ایشان به شهادت رسیده است.