https://shohada.org/fa/shahid/content/229253

شناسه خبر: 229253
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۴۰

عشق به جهاد

راوی عصمت ملا حسن زاده : جواد در سن 16 سالگی آرزو داشت به جبهه برود ولی اسمش را نمی نوشتند چون سنش کم بود و اینکه او را نمی بردند بسیار غمگین بود اصرار داشت که رضایت بدهیم به جبهه برود ما به او گفتیم : حالا دیر نمی شود بعد از عید برو او می گفت: تا عید شاید جنگ و این مسئولیت به گردن بماند و بالاخره با اصرار فراوان به آموزش رفت بعد از آموزش که آمد شب تا شام درست کرده بودیم گفت: من می خواهم نان و خرما بخورم چون مملکت د رحال جنگ است و ما باید قناعت کنیم بعد رضایتنامه را آورد و گفت : شما امضاء کنید و می گفت: تا مادرم امضاء نکند ما را به جبهه نمی برند . من دلم می خواست و.لی چون همین یک پسر را داشتم با خودم می گفتم : اگر برود دیگر بر نمی گردد بالاخره رضایتنامه او را امضاء کردم بعد خواهر کوچکش را بلند کرد و دور زد وئ می گفت: من می خواهم بروم به جبهه تا برگردم با جعبه من اشکم در آمد و گفتم : چرا اینطوریس صحبت می کنی؟گفت : شوخی کردم من لیاقت شهادت را ندارم او تا صبح خوشحال بود و در آن روز برف زیادی آمده بود تمامی برفهای بام و داخل کوچه را پاک کرد تا مردم در رفت و امد مشکلی نداشته باشند .صبح که داشت می رفت او را نگاه کردم صورتش نورانی شده بود و نگاهی به من کرد و دید من دارم گریه می کنم از قطار پایین آمد و گفت: شما گریه کردهاید تا خنده نکنید من سوار قطار نمی شوم .او گفت: من شهید نمی شوم لیاقت ندارم اگر هم شهید شوم فدای اسلام .