https://shohada.org/fa/shahid/content/229481
شناسه خبر: 229481
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۴۳
عشق به جهاد
صادق علاقه زیادی داشت که به جبهه برود .یادم می آید یک روز اعزام نیرو بود صادق برای خداحافظی به منزل ما آمد و آن موقع پدرش هم در مسافرت بود .ومن با توجه به اینکه پدرش نبود وصادق پسر بزرگ خانواده بود با رفتنش به جبهه مخالفت کردم و او ناراحت شد ولی باز هم آماده رفتن شد من هم که دیدم بدون اجازه پدرش می خواهد به جبهه برود ، با بسیج تماس گرفتم و جریان را به او اطلاع دادم و گفتم : اسمش را خط بزنید و صادق هم بی خبر از این موضوع به آنجا رفت و آنجا منتظر ماند تا اسمش را برای رفتن به جبهه اعلام کنند ولی اسمش را نخواندند و صادق با تعجب و ناراحتی تمام به منزل آمد و جریان را برای من تعریف کرد و شب دیدم خیلی بی تابی می کند و من از دیدن این همه بی قراری صادق ناراحت شدم روز بعد که پدرش آمد با وی صحبت کردم و جریان را برایش تعریف کردم و او را متقاعد ساختم تا بارفتن صادق به جبهه موافقت نماید و ایشان نیز قبول نمود وزضایت نامه صادق را تایید و صادق آن رضایت نامه را به ستاد برد و خیلی خوشحال بود و به مشهد و از آنجا به جبهه اعزام شد و آخرین دفعه هم که می خواست به خط اعزام شود با من تماس گرفت و خداحافظی کرد بعد از آخرین تماس تلفنی که بعد از عملیات با ما داشت مفقود گردید و بعد از یازده سال او زا تشییع جنازه نمودیم