https://shohada.org/fa/shahid/content/229780

شناسه خبر: 229780
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۴۶

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی طاهره مرادنژاد : بعد از مدتی که سید احمد به جبهه رفه بود؛ یک روز دایی اش به خانه آمد و گفت: خواهر جان، اگر سید احمد بیاید شما چه کار می کنی؟ گفتم: می خواهم چه کار کنم؛ خوشحال می شوم. بعد پرسید: اگر آمد و ناراحتی داشت چی؟ گفتم: خوب ناراحتی اش برطرف می شود. برادرم بعد از این که مطمئن شد هر خبری به من بدهد ناراحت نمی شوم گفت: طاهره خانم، دیشب در خانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. خانمی پشت خط تلفن بود. از من سؤال کرد، شما شخصی به نام سید احمد موسوی راد در جبهه داشتید. گفتم بله. پرسیدم: شما از کجا زنگ می زنید؟ گفت: از بیمارستان امدادی زنگ می زنم. آقای سید احمد مجروح شده است و اینجا بستری است. با برادرم سریع به بیمارستان رفتیم. از اطلاعات سؤال کردم: احمد موسوی راد چند روز است که زخمی شده است؟ من مادرش هستم و آمده ام ایشان را ببینم. گفتند: مگر سید احمد موسوی چند مادر دارد؟ از دو روز قبل هر خانمی که برای ملاقات ایشان آمده است می گوید من مادر ایشان هستم. چون وقت ملاقات نبود اجازه نمی دادند که ایشان را ببینم. التماس زیادی کردم تا اینکه اجازه ی ملاقات دادند. رفتم داخل دیدم در اتاقش نیست. سراغش را گرفتم. گفتند: آقا سید احمد را برده اند تا از سرش عکس بگیرند. وقتی پسرم را آوردند. گفتم: احمد جان خاک بر سرم. آخرش کار خودت را کردی؟ گفت: نه مادر جان. هیچ کارم نیست. غصه نخور. دیدم سر و صورتش به خون مالیده است. رفتم یک کاسه آب کردم و با دستمال خون های روی صورت و سرش را تمیز کردم.