https://shohada.org/fa/shahid/content/230760
شناسه خبر: 230760
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۲:۵۸
عشق به جهاد
راوی شاء حسینیان: یادم است یک دفعه که غلامرضا به مرخصی آمد گفتم : پسرم ، آرزو دارم که دامادیت را ببینم و دختر عمویش را برایش شیرینی خوردیم . بعد از چهار ماه که خواستیم همسرش را برایش عقد کنیم شب مراسم عروسی ایشان قهر کرد و گفت که : برایم زن نگیرید من می خواهم به جبهه بروم . گفتم : مادر جان شما که می خواستی به جبهه بروی چرا زن عقد کردی حالا دختر عمویت را چکار کنیم . گفت : مادر جان شما غصه نخور ،شما غصه خودت را بخور . گفتم : اگر بر نگردی من چکار کنم . گفت : انشا الله بر می گردم و از شما می خواهم مثل حضرت زینب (س) باشی . گفتم : پسرم این حرف را نزن . گفت : مادر جان باد مجان بم آفت ندارد . بعد گفت : مادر جان همانطور که مرا در کودکی به کربلا ی معلا بردی و گفتی که به آقا گفتم اگر بچه های من در راه خدا قربانی شوند من دست از یاری امام حسین بر نمی دارم حالا نیز نشان بده من نیز در راه امام حسین (ع) می روم و قربانی آقا می شوم گفتم : من مادر جان طاقت ندارم که خبر بدهند پسرت دست صدامیان اسیر است . گفت : نه ،مادر جان خاطر جمع باش که من اسیر نمی شوم . یا خودم می آیم و اگر جنازه ام هم آمد سالم می آید به جان شما دست صدامیان نمی افتم و بعد ایشان عازم جبهه شد ومن پسرم غلامرضا را با ریختن آب پشت سرش و آیئنه و قرآن بدرقه کردم و اورا به جبهه فرستادم .