https://shohada.org/fa/shahid/content/231997
شناسه خبر: 231997
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۱۵
عشق شهادت
یادم می آید آخرین روزی که پدرم می خواستند به جبهه برومد مادرم صبحانه کله پاچه درست کرده بود و من از زبانش برداشتم و یک مقدار به پدرم دادم پدرم گفت : دستت درد نکند دخترم . بعد گفت : می خواهی به من زبان بدهی که من بخورم بروم عربی یاد بگیرم واگر اسیر شدم با عراقی ها عربی حرف بزنم . وقتی دیدم اینطوری گفت : من زبان را ازش گرفتم و گفتم : نه اگر می خواهی اسیر شوی اصلاً زبان نخور بعد دیدم در حالی که این حرف را تکرار می کرد خندیده و گفتم : من حاضرم شما شهید بشوید اما اسیر نشوید بعد گفت : این همان حرف خودم است خودم هم همین را می خواهم .