https://shohada.org/fa/shahid/content/232055
شناسه خبر: 232055
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۱۶
نوجواني و جواني
یادم می آید یک روز من و علی محمد و غلامحسین مشغول بازی بودیم که علی محمد رو به من کرد و گفت : رمضانعلی من یک کاری می کنم که کلاه از روی سرت بپرد فقط کافی است که شما این بشقاب را دردستت بگیری ودست را زیر آن بزنی و بعد روی صورت بکشی . در همین حین صلوات بفرستی این موقع است که کلاه از سرت می پرد اینها اصرار می کردند و من هم قبول نمی کردم چونکه آن بشقاب را روی حرارت اجاق گذاشته بودند و ته آن نیز سیاه شده بود و به این ترتیب آنها می خواستند که صورت من سیاه شود و از آنها اصرار و از من انکار بالاخره با هم درگیر شدیم و غلامحسین دستهای مرا گرفت و علی محمد هم آن بشقاب را که داغ هم بود به صورتم چسباند وقتی که من سرو صداکردم تازه آنها فهمیدند که چه دسته گلی به آب داده اند و این بهترین خاطره ای است که من از آن دوران یاد دارم .