https://shohada.org/fa/shahid/content/233137

شناسه خبر: 233137
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۲۹

عشق به جهاد

به روایت از مهین گنج آبادی : برادرم مسعود مدتی بود که برای موتور سیکلت ثبت نام کرده بود و همان روزی که قرار بود موتورها قرعه کشی شود مسعود از صبح دو سه مرتبه تماس گرفت که ببیند آیا اسم او در قرعه کشی درآمده است یا نه. مدتی را که در مشهد بود یکسره به دنبال این بود که موافقت مسئولین را جهت رفتن به جبهه بگیرد. بعد از ظهر همان روز من و خانم برادر بزرگترم داخل اتاق نشسته بودیم که تلفن زنگ زد. خانم برادر بزرگم گوشی تلفن را برداشت و گفت: یک آقایی است و می گوید با آقا مسعود کار دارم، من هم مسعود را صدا زدم. گوشی تلفن را که برداشت بعد از چند لحظه چنان فریادی از شادی کشید و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد- با توجه به این که همیشه مسعود در زمان خندیدن فقط تبسم می کرد و هیچ گاه با صدای بلند نمی خندید - و همینطور که گوشی تلفن در دستش بود و صحبت می کرد بالا و پائین می پرید و می گفت: آخ جون، خدا را شکر، الحمدا... . ما با توجه به شادی زیاد او فکر کردیم که او در قرعه کشی صاحب موتور شده است. ما هم به همین دلیل خیلی خوشحال شدیم و گفتیم: خدا را شکر چون از این به بعد دیگر مشکل وسیله نداریم چون داداش مسعود موتور دارد و نمی خواهد اینقدر پیاده روی کنیم. مسعود بعد از اینکه گوشی تلفن را گذاشت. گفت: شما در چه فکرهایی هستید، موتور چیه؟ گفتم: پس موضوع چه بود که تو اینطوری بالا و پائین پریدی و خوشحالی کردی؟ گفت: با جبهه رفتنم مسئولین موافققت کرده اند و برادر جواد مرادنژاد بود که الان با تلفن به من اطلاع داد. در همین هنگام زن برادر بزرگترم گفت که؛ ما توی چه فکریی هستیم و این آقا مسعود در چه عالمی سیر می کند.