https://shohada.org/fa/shahid/content/233389
شناسه خبر: 233389
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۳۲
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زلیخا گرمابی: وقتی پسرم محمد برای دفعه اول بر جبهه رفت، من یک شب خواب دیدم که ایشان آمده است در حالیکه عصا هم در زیر بغل دارد. رو به من کرد و گفت: مادر تو نمیآیی؟ گفتم: کجا؟ گفت: با پدر میخواهیم سفر برویم. بعد بیرون رفتم و دیدم که کنار مسجد روستا یک ماشین که با پارچه مخمل قرمز تزیین شده ایستاده است و جلوی درب مسجد دو تا عَلَم گذاشتهاند. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم و با خود میگفتم: آن ماشین قرمزپوش حاکی از یک خبر بد است. ولی آن دو تا عَلَم خیر است. همان روز برایم خبر آوردند که محمد مجروح شده است و در رباطی است. نمیدانم چطوری خودم را به رباطی رساندم. وقتی به خانهاش رسیدم محمد را دیدم که در چارچوب در خانه ایستاده است. و گفت: مادر چرا ناراحتی من که کاریم نشده است سالم هستم.