https://shohada.org/fa/shahid/content/233585

شناسه خبر: 233585
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۳۵

دستگيري از ضعيفان

راوی معصومه اورعی: یادم می‌آید وقتی فرزندم غلامرضا می خواست جبهه برود گریه می‌کردم و به ایشان می گفتم این پدر توست که نمی‌تواند نماز بخواند من هم که مادرت هستم همیشه مریضم خدا راضی نیست که تو برود به جبهه و ما تنها زندگی کنیم ایشان ناراحت شد و شروع کرد مثل ابر بهاری به گریه کردن رفت زیر کرسی خوابید یک دفعه دیدم بلند شد و در حالیکه پتو بالای سرش بود گفت: من الآن خواب دیدم که در خط مقدم جبهه هستم و تفنگ در دست دارم حالا اگر راضی هستید یا نیستید خداحافظ، پدرش گفت: کاغذ را بیاور تا انگشت بزنم دیگر رفت وقتی مجروح شد و برگشت و حالش بهتر شد به دروغ گفت: اسمم برای سربازی در آمده است من گفتم چطور فقط اسم تو درآمده و اسم فلانی‌ها در نیامده است گفت: نترسید مادر جان دروغ نمی‌گویم شما این جور مسائل را متوجه نیستید اگر پرونده‌ام غایب بخورد در مدرسه جایی ندارم من می‌خواهم بروم آنها می‌خواهند نیایند خودشان می‌دانند دیگر دیدم بلند شد و لباسهایش را پوشید و رفت از جلوی درب برگشت و گفت: داخل چشمم آشغالی رفته است به ایشان گفتم بیا مادر جان قسمت نیست که بروی گوش نکرد و پس ازدرآوردن آشغال از چشمش راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.