https://shohada.org/fa/shahid/content/233702
شناسه خبر: 233702
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۳۶
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صدیقه کوشکی: یک شب خواب دیدم که در باغی بزرگ هستم ، قسمتی از باغ را شن ریزی کرده بودند و در قسمتهای دیگر تخته هایی به صورت الوار قرار داده بودند . جواد را دیدم که به همراه آقای جواد زارع روی همان تخته ها نشسته و باهم صحبت می کنند و می خندند. وقتی چشمم به آنها افتاد گفتم: پس شما اینجا هستید؟ به همین خاطر است که یادی از ما نمی کنید؟ مثل اینکه خیلی بهتان خوش می گذرد. جواد زارع گفت: خاله جان، هر روز صبح و بعد از ظهر چهار ساعت به این باغ می آییم. گفتم: پس کی به کارهایتان می رسید؟ گفتند: کارهایمان را انجام میدهیم بعدا" به اینجا می آییم. پسرم جواد خندید و گفت: حالا چرا نمی آیی پیش ما و بنشینی؟ من روی یکی از تخته ها نشستم . سپس رو به آنها کردم و گفتم: چقدر این باغ بزرگ است؟ آیا اینجا که هستید یادی از ما هم می کنید؟ جواد گفت: قسمتی از این باغ برای شماست. باغ بسیار زیبایی بود که توصیفش از عهده من بر نمی آید. از درختی که روبرویم بود چند عدد سیب کندم. یکی از آنها را خوردم و دو سه تای دیگر را می خواستم به خانه بیاورم که جواد گفت: نمی توانی آنها را ببری باید در همین جا بخوری بعدا" اگر خواستی برایت می آورم. ( هنوز مزه آن سیب در دهانم است). تا انتهای باغ رفتم و برگشتم و به آنها گفتم: مادر من خسته شدم کجا استراحت کنم؟ گفت: فعلا" داریم برایت جایی تهیه می کنیم، وقتی درست شد خبرتان می کنیم. این حرف را که گفت، ناگهان از خواب بیدار شدم.