https://shohada.org/fa/shahid/content/233936

شناسه خبر: 233936
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۳۹

خاطرات جنگي

راوی ابراهیم براتی: آسمان تاریک بود. ساعت 11:30 ، از محور حسینیه و کوشک به طرف مرز حرکت کردیم. منورهای دشمن، روشنایی زیبایی ولی خطرناک به منطقه بخشیده بودند. حرکت به آن صورت که سریع باشد نبود. صدایی به گوش رسید که «از این قسمت بیایید» صدا کمی آشنا بود، جلو رفتم، شهید بهاری بود که می گفت:«مینهای آن قسمت از راه هنوز خنثی نشده، از این طرف بیایید» مسیر حرکت را تغییر دادیم. علی اصغر رو به شهید بهاری کرد و گفت:«من که شما را نمی شناسم» من گفتم:«اضغر جان، مشکلی نیست، من ایشان را می شناسم و به راه خود ادامه دادیم. در قسمتی از مسیر با میدان مین رو به رو شدیم. زمان برای ما خیلی ارزش داشت. تعدادی از نیروها، خودش را بر روی مینها انداخته بودند تا معبری باز شود و حرکت ادامه یابد. لحظه دردناکی بود، باید برای پیشروی و رفتن به جلو از روی پیکرها عبور می کردیم و در غیر این صورت تلفات زیادی می دادیم. گفتند:«چاره ای نیست، ولی سعی کنید حتی الامکان پایتان را روی شهدا نگذارید، آنها را فدا شدند تا شما بتوانید خط را تعریف کنید.» بعضی از عزیزان هنوز نفس می کشید و زیر لب زمزمه می کردند. زیر پایمان پیکرهای آغشته به خون بود.«علی اصغر» که نقش ارزنده ای در آنجا داشت، گفت:«رسالت ما با دیدن این شهداء، سنگینتر می شود. وقتی اعتراض کردیم که چرا باید این کار را می کردند تا معبری باز شود.» علی اصغر گفت:«ارزش این کار از آن هدفی که شما دارید، بیشتر بوده است، اینها به ما درس می دهند.» آن صحنه های دردناک را پشت سر گذاشتیم، به قسمتی که کانالی کنده بودند، رسیدیم. آنجا هم 5،6 شهید در خون غلتیده بودند. به اجبار از روی آنها هم که به حق «پل پیروزی» ما بودند گذشتیم. علی اصغر در قسمتی از کانال گریه می کرد. گفت: نیروها را سریع از کانال عبور دهید تا به خاکریز برسند. خواستم درباره گریه کردنش سؤال کنم، اما با وجود آتشی که بوسیله 2 چهار لول بر سرمان می ریخت. به خاکریز رسیدیم. یکی از چهار لولها هنوز بر سر نیروها مثل نقل و نبات، آتش می ریخت. بین علی اصغر و حاج مقدم بحث شد که شما برادران را جلو ببرید. تا من این چهار لول را خاموش کنم. بالأخره قرار به رفتن علی اصغر شد او رفت و چهار لول را خاموش کرد. دیگر صبر نکردم و جریان گریه اش را در کانال پرسیدم. گفت:«لب کانال سیدی نشسته بود و فرمود:«چیزی به پیروزی شما نمانده، جلو بروید که پیروزی از آن شماست.»به شوخی گفتم:«آن سید آمده تا شما را با خودش ببرد، امشب، شب شهادت شماست. گروهی از جلو به طرف ما می آمدند.قرار به شناسایی آنها شد.«علی اصغر» گفت:«شما همین جا بمانید، من می روم تا ببینم آنها خودی هستند یا دشمن.»او رفت و با برادر براتی که حدود 60،70 نفر از نیروهای دشمن را اسیر کرده بود، بازگشت. به پیشروی ادامه دادیم. لحظه ای خواب به چشمان«علی اصغر» نیامد. پاتکهای دشمن یکی بعد از دیگری انجام می گرفت. با علی اصغر هم قسم شدیم که اگر خط را فتح کردیم و زنده بودیم، برویم و پیکر محمد برادرم که چند روز قبل به شهادت رسیده بود و جلو مانده بود را پیدا کنیم و بیاوریم. پاتکها سنگین بود و فرصت برگشتن به عقب را نداشتیم. عصر همان روز علی اصغر آمد و گفت:«پیکر محمد را پیدا کردیم و توسط پسر عمه ات به عقب انتقال دادیم. شما دیگر ناراحت نباش.» روز بعد دستور رسید که دسته شما باید در کمین قرار بگیرد. علی اصغر از تمام نیروها نظر خواهی کرد. گفتیم:«ساعت 5 بعد از ظهر است و دشمن روی ما دید کافی دارد.» حاج مقدم گفت:«امر فرماندهی است و اطلاعاتش واجب.» علی اصغر هم گفت:«ما حاضریم» دسته آماده شد و حرکت کردیم. علی اصغر جلوی دسته حرکت می کرد، من در وسط و حاج مقدم گاهی در آخر ستون. حدود 200 متر که از خاکریز جلوتر رفتیم، ناگهان خمپاره ای به انتهای ستون اصابت کرد و تعدادی از نیروها شهید شدند. از علی اصغر تقاضا کردیم که با بی سیم تماس بگیرد و بگوید که دشمن دید کافی بر منطقه دارد، اگر اجازه دهند به عقب برگردیم و شبانه حمله کنیم. ولی او گفت:«باید به جلو برویم» خمپاره ای دیگر به وسط ستون اصبات کرد و تعدادی دیگر از نیروها به شهادت رسیدند. دو نفر از نیروها به شدت مجروح شده بودند. یکی از آنها دل و روده هایش بیرون ریخته بود و هنوز نفس می کشید. سرش را بلند کرده بود و می گفت:«شما جلو بروید» زمزمه می کرد:«آخ که می سوزه جگرم. مهدی بیا، مهدی بیا تو را به جان مادرت مهدی بیا، مهدی بیا» اشک در چشمانمان جاری شده بود. دوست داشتم، آنها را نجات دهیم و به پشت جبهه بیاوریم، ولی دستور به پیشروی بود. خمپاره بعدی که اصابت کرد، علی اصغر گفت:«دستور رسیده که به عقب برگردید تا شبانه حرکت کنیم.» موقع بازگشتن علی اصغر گفت:« به سراغ آن دو مجروح برویم» زمانی که آنجا رسیدیم، هر دو به هادت رسیده بودند. علی اصغر صورت آنها را بوسید. به طرف خاکریز آمدیم. شب بسیار زیبایی بود و اشکهای علی اصغر از همه زیباتر.