https://shohada.org/fa/shahid/content/234247
شناسه خبر: 234247
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۳:۵۳
عشق به جهاد
رجبعلی بعد از آموزش که یک ماه به طول انجامید به مشهد آمد و به ما گفت : چون من به جبهه می روم شما به کمک پدرم بروید تا از من ناراحت نشود . ما برادران قرعه کشی کردیم و قرعه به نام من درآمد و قرار شد من به روستا به کمک پدرم بروم . شب با دوستش عباس در خانه ی ما خوابیدند صبح بلند شدند هرچی گفتیم : فردا بروید گفتند : تیپ ما امروز می رود باید ساعت هشت صبح آنجا باشیم . ما هم آنها را از زیر قرآن رد نموده و خداحافظی کردیم . آنها به جبهه رفتند و من هم به کمک پدرم آمدم قرار شد هر کداممان یک ماه به کمک پدرمان برویم تا شهید برگردد. من با پدرم گندم درو می کردیم که صدای برادرم به گوشم خورد . گفتم : پدرجان گوش بده فکر کنم رجبعلی آمده. پدرم گفت : نه ، تو را خیالات برداشته . روز بعد با برادرم میرزا محمد به گوسفند چرانی رفتیم پدرم هم به سبزوار رفته بود . شب پدرم پیش گوسفندان آمد و برادرم میرزا محمد به ده برگشت . صبح زود عمویم مختار به بیابان آمد و گفت : به ده بیایید حال مادرتان خوب نیست . به ده که برگشتیم خبر شهادت برادرمان را شنیدیم .