https://shohada.org/fa/shahid/content/237421

شناسه خبر: 237421
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۴:۴۹

خاطرات سياسي

راوی محمدرضا غلامی: یادم هست زمان انقلاب و درگیری مردم با نظامیان شاه بود که برادرم حسن غلامی هر شب به مسجد محله می رفت و در آنجا تجمع می کردند و درباره ی تظاهرات و پخش اعلامیه های امام تصمیم می گرفتند. یک شب به او گفتم: ماموران شاه خیلی حساس شدند و هر شب مسجدها را به هم می ریزند. امشب را به مسجد نرو. اما او قبول نکرد و رفت. چند ساعتی از آخرهای شب می گذشت و ما نگران او بودیم که یک دفعه صدای درب خانه را شنیدم. وقتی درب را باز کردم دو نفر بسیجی را دیدم که جلوی درب ایستاده اند و حسن پشت سر آنها و لباس هایش کثیف و پاره است و کفش هم ندارد وقتی به خانه آمد علت وضع او را جویا شدم و او اعلام کرد که ساواکی ها به مسجدی که ما در آن حضور داشتیم حمله کردند و من هم که عجله داشتم نتوانستم کفش هایم را پیدا کنم و پا برهنه سوار بر موتور شدم و ساواکی ها ما را دنبال کردند و من نیز داخل یک جوی آب افتادم و لباس هایم نیز پاره شد و من نفهمیدم که آنها چرا فرار کردند. بعد این دو نفر حزب الهی مرا سوار ماشینشان کردند و مرا به اینجا آوردند.