https://shohada.org/fa/shahid/content/240925
شناسه خبر: 240925
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۵:۳۳
راز داري
راوی احمد شیرغلامی: یک شب در بجنورد همه پاسداران روستای درق در منزل یکی از همکاران جمع شده بودیم غلامرضا هم از جبهه به مرخصی آمده بود. آن شب رفتیم کاهو خریدیم و شب خوبی بود در بین ما در آن مقطع فقط غلامرضا در جبهه بود که در مرخصی به سر می برد و برای انجام کار اداری از روستا به بجنورد آمده بود و نزدیکیهای عملیات بود و نیروها خودشان را جمع و جور می کردند و چون غلامرضا از منطقه عملیاتی و زمان احتمالی عملیات تا حدودی با خبر بود افراد هر چه به او گفتند : کجا خدمت می کنید و کی عملیات است چه یگانهایی عمل می کنند و اصلا کجا هستید ، هر چه اصرار کردیم او یک کلمه حرف نزد و چیزی از اسرار جبهه به ما نگفت . اواخر شب که متفرق شدیم من غلامرضا را به منزل خودم آوردم و یک نفر هم از بچه های سپاه با من آمد و گفت : در منزل شما چون تعداد کمتر هستند شاید بتوانیم از غلامرضا اطلاعات کسب کنیم به منزل ما که رسیدیم در آن جا هم هر چه خواستیم از او اطلاعات کسب کنیم او تفره رفت . نهایتا من برای او رخت خواب پهن کردم و او با همان لباس پلنگی که به تن داشت داخل رخت خواب رفت ، من به ایشان گفتم : حالا حرفی نمی زنی لا اقل با لباس نخواب ولی لیشان گفت : ما با این لباس عادت کرده ایم.