https://shohada.org/fa/shahid/content/244295
شناسه خبر: 244295
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۱۸
عشق به جهاد
به روایت از جواد زردادی : به یاد دارم برادرم علی اکبر اصرار و پا فشاری زیادی برای رفتن به جبهه داشت و یکی دو بار اقدام به جبهه رفتن کرد که با مخالفت پدرم رو به رو شد تا اینکه بالاخره یک روز ایشان به دیدن پدرم در باغ می رود و بعد از سلام و خدا قوت به پدرم می گوید پدر، چرا نمی گذاری من به جبهه بروم پدر می گوید تو هم پسر بزرگ خا نواده هستی وهم اینکه کم سن و سالی و نیز من دیگر پیر شده ام و بعد از من تو سرپرست خانواده هستی. اگر بروی و شهید بشوی من چکار کنم. هنوز حرف پدرم تمام نشده بود که علی اکبر گفت: مگر آنهایی که رفتند و شهید شده اند خونشان رنگین تراز من بود. من چند بار برای رفتن به جبهه اقدام کردم ولی شما مانع شدی و فردای قیامت باید جوابگو باشی، مسئول هستی، پدرم با شنیدن این حرف سرجایش نشست و گفت پسرم تا به حال مانعت شدم، از این به بعد آزادی و هر طور صلاح می دانی انجام بده و اینگونه شد که علی اکبر رضایت پدرم را جلب نمود و توانست به جبهه اعزام شود.