https://shohada.org/fa/shahid/content/244484

شناسه خبر: 244484
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۲۰

آخرین وداع با خانواده

به روایت از خورشیداستیری : روزی که جواد می خواست به جبهه اعزام شود، گفت: مادر داخل ساکم یک عدد پیراهن و شلوار بگذار . گفتم: کجا می خواهی بروی؟ گفت تا همین نزدیکی می روم . تابستان بود داخل سینی برایش آب و قرآن ونقل گذاشتم و بردم و گفتم: هنگام رفتن از زیر قرآن رد شو و نقل هم در دهانت بگذار. گفت: مادر تو چه کارهایی می کنی مگر به کجا می خواهم بروم تا همین نزدیکی می روم. گفتم: امکان ندارد یا نقل را از دستم می گیری و در دهانت می گذاری یا با تو به مسجد خواهم آمد. بالأخره راضی شد و نقل را در دهانش گذاشت آب هم خورد و قرآن را نیز بوسید. آن وقت گفتم: صبر کن تا با تو به مسجد بیایم . جواد گفت: اگر تو بیایی آن مقدار ثوابی را که کرده ام از بین خواهد رفت. تو نباید بیایی. گفتم: ما، در غیاب تو چکار کنیم؟ گفت: امیدتان به خدا باشد. این را گفت و سوار موتور شد و رفت ولی تا جای که امکان داشت بر می گشت و به من نگاه می کرد. در مسجد به پسر عمه اش گفته بود که مواظب خانواده بخصوص مادرم باش . آنها را به دست تو سپردم.