https://shohada.org/fa/shahid/content/244501
شناسه خبر: 244501
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۲۱
تقید به مسائل شرعی
به روایت از محمد زارع زاده : خاطرهای که از دوران جنگ، با پسرعمویم به یاد دارم این بود که در پایگاه بین مرز مریوان و کامیاران بودیم ایشان به عنوان مسئول پایگاه انتخاب شده بودند و من هم مسئول محسور آنجا بودم، حدود یکی دو ماهی که درآنجا بودیم نوبت مرخصیهای ایشان رسید منهم چون دیدم تنها هستم و ماشاءا... هم دارد میرود به مرخصی همراه او آمدم، دیگر راهی مشهد شدیم و چند روزی را آنجا در جوار خانواده بودیم تا مدت مرخصیمان تمام شد، نمیدانم روز چندم ماه رمضان بود که ما حرکت کردیم به سوی باختران در آن روز چون مسافر بودیم و طبق ساعات مقرر حرکت نکردیم نتوانستیم روزه بگیریم، همینطور که در حال گذر از خیابان بودیم ماشینی را کنار پارکی دیدیم که در حال فروختن بستنی است، من به ایشان گفتم: ماشاءا... جان ما که روزه نداریم پس برویم بخوریم. اصلا خودم الان 2 تا از آن بستنیها را میگیرم ایشان گفتند: نه محمدجان صبر کن ما چون ظاهرمان رزمنده هست و همه افراد میدانند که ما رزمنده هستیم این قباهت دارد برای ما که با این محاسن برویم در ملاء عام چیزی بخوریم در حالیکه تمامی مردم روزهدار هستند خلاصه همینطور گرسنه و تشنسه بودیم تا اینکه رسیدیم به یکی از مقرهای سپاه، (اعزام نیروی باختران) در باختران و شب را آنجا ماندیم فردا صبح رفتیم به منطقه کامیاران، به محور گشتی خودمان که رسیدیم صدای تیراندازی شنیدیم سریعاً لباسهای شخصیمان را در آوردیم و اسلحهمان را هم از تسلیحات گرفتیم و رفتیم به محل دیگری.