https://shohada.org/fa/shahid/content/244561

شناسه خبر: 244561
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۲۱

عشق به جهاد

به روایت از حبیب الله کسکنی : یادم هست سال 1360 بود و در یکی از روزها من و محمد زارعی که پیش من کار می کرد، جلوی مغازه ایستاده بودیم و نظاره گر اعزام نیرو بودیم یکدفعه متوجه شدم که محمد قصد گفتن چیزی را دارد ولی خجالت می کشد وقتی به او گفتم حرفت را بزن. بغضی که در گلو داشت ترکید و شروع به گریه کرد و گفت: من قصد رفتن به جبهه را دارم ولی خانواده ام به من اجازه نمی دهند به او گفتم: من هم اگر جای آنها بودم به تو اجازه نمی دادم زیرا شما تنها امید خانواده هستی و در ضمن سنتان هم خیلی کم است او در جواب به من گفت: اگر برادرتان هم قصد رفتن به جبهه را داشت شما همین را می گفتید من برای دفاع از مملکت و دینم می خواهم به جبهه بروم وگرنه آنجا کاری ندارم مگر نه این است که امام فرموده که سنگر ها را خالی نگذارید و جهاد یک امر واجب است. شما می خواهید از این واجب مرا منع کنید با این حرفها مرا خلع سلاح کرد و نمی توانستم حرفی بگویم بعد به او گفتم: راضی کردن خانواده ات با من او خیلی خوشحال شد و مرا در آغوش گرفت و گردنم را بوسید و بعد دوید و ثبت نام کرد و طولی نکشید که به منطقه رفت.