https://shohada.org/fa/shahid/content/244664

شناسه خبر: 244664
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۲۲

مبارزه با ضدانقلاب و منافقین

به روایت از غلامرضا کیوانلو : روزی نزدیک ظهر بود و ما می خواستیم کار را تعطیل کنیم و به خانه برویم من را حسین ریوندی صدا زد و گفت: آقای کیوانلو؟ گفتم: بله. گفت می خواهی بروی خانه؟ گفتم: بله، ولی اگر کاری دارید بگویید انجام می دهم. گفت سریع برو خانه و لباس شخصی بپوش و بیا کارت دارم من رفتم لباس شخصی کردم و رفتم خدمت ایشان و گفتم من در خدمت شما هستم. گفت: بیا بنشین داخل ماشین. وقتی نشستیم گفت دیشب یکی از منافقین از خدا بی خبر که گول خرود و جزء مهره های اصلی منافقین است با شیشه تمام رگهای بدنش را پاره کرده که لحظات آخر به ایشان رسیدیم و ایشان را به بیمارستان رساندیم وقتی متوجه می شود تمام آن بخیه ها را سریع می کند که خودکشی کند من می خواهم شما از همین الان ساعت دو بالای سر ایشان باشید تا اطلاع بعدی من مسلح بودم و داخل بیمارستان رفتم و داخل اتاقی که او بستری بود رفتم و در کنارش روی صندلی نشستم و شب را تا صبح با ایشان بودم. ایشان چند بار حرکت کرد که دست به یک سری کارها بزند ولی من بیدار بودم و نمی گذاشتم چون توصیه های این بزرگوار آویزه ی گوش من بود و ایشان خیلی سفارش کرد و گفت: به هیچ وجه نمی گذاری با هیچ دکتر و پرستاری تماس بگیرد، گفتم باشد من یک قسمت کار را نخوانده بودم که دشمن چگونه روی این ها حساب کرده است صبح نزدیک ساعت هفت یا هشت بود دیدم آقای دیوندی هنوز نیامده بود دنبال من و گفته بود تا من خودم نیامدم شما حق بیرون رفتن ندارید. دیدم یک خانمی آمد جلوی پنجره من با اشاره به آن خانم برخورد کردم. من دیدم این خانم رفت روبروی درب بیمارستان امدادی و آن جا ایستاد. من که کارهای اطلاعاتی را بلد نبودم که این آقایی که روی تخت بیمارستان بود با آن خانم داشته اشاره می کردند و به هم اطلاعات می دادند حدود ساعت هشت و ربع حسین دیوندی با پیکان وارد بیمارستان شد به محض این که وارد بیمارستان شد از ماشین سریع پایین آمد و گفت کسی با ایشان تماس نگرفت. گفتم: هیچ کس. گفت هیچ کس با او تماس نگرفت. گفتم: نه. گفتم یکی دوبار حرکت کرد که من سریع با او برخورد کردم گفت کسی جلوی پنجره نیامد. گفتم یک خانم آمده بود من ایشان را برگرداندم. گفت آن خانم کجاست؟ گفتم جلوی درب. سریع رفت بیرون و به زن گفت بنشین توی ماشین دنده عقب گرفت ماشین را جلوی او و گفت بنشین توی ماشین. زن می گفت: من نمی شینم حالا من از پشت پنجره جنگ و جدال بین آقای دیوندی با خانم را می دیدم. آقای دیوندی از خانم هایی که برای عیادت آمده بودند کمک گرفت و آن زن را برداشتند انداختند داخل ماشین. بعدها در یکی از سخنرانی هایش آقای دیوندی گفت آن خانم از تهران مامور شده بود که بیاید سبزوار و یکی از مهره های خیلی معروف منافقین بود با همان چند لحظه ای که با اشاره صحبت کرده بود خانم را متوجه کرده بود که چه کارهایی کرده و چه مصاحبه هایی انجام داده چه افرادی را لو داده. گفتند با همان اشارات کلی اطلاعات داده بود در صورتی که شما متوجه نشدید.