https://shohada.org/fa/shahid/content/245152

شناسه خبر: 245152
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۲۹

اعتقاد به ولایت 1

به روایت از بمان علی رکنی : در سال 60 فرزندم حسن تنگه ی چزابه بودند . ایشان تلفنی زدند که بابا من کم پول هستم . ما عجله کردیم این طرف و آن طرف که چطور پول را بفرستیم . تا این که به این نتیجه رسیدم که بهتر است خودم بروم و احوالی هم از ایشان بپرسم و مقداری پول هم به ایشان بدهم رفتم تهران پرسیدم هواپیما به اهواز می رود . گفتند : نه آنجا منطقه ی جنگی است . بلاخره با قطار رفتیم اهواز . این طرف و آن طرف سئوال کردیم . یکی از بسیجی ها ما را راهنمایی کرد به پادگان گلف رفتیم آنجا بعد از بازرسی ما را پذیرفتند به داخل پادگان رفتیم پرسیدند قضیه چیست ؟ گفتیم ما می خواهیم فرزندمان را به نام حسن رکنی که از مشهد اعزام شده است ببینیم . کارشان دارم . پرسیدند شما چکاره ی ایشان هستید ؟ گفتم : پدرشان . پرونده ها را نگاه کردند و گفتند : ایشان ستاد چزابه هستند . حالا نمی شود . امشب مهمان ما باشید تا فردا شما را بفرستیم . ما شب را در پادگان ماندیم . صبح به اتفاق دو نفر از بسیجی ها که بچه ی مشهد بودند مارا همراهی کردند . به من گفتند ما پسرتان را می شناسیم . در ضمن این ها ما را برند سوسنگرد . این طرف و آن طرف و خرابیهای جنگ را به ما نشان داند . ظهر پنج شنبه به خط رسیدیم و ناهار را خدمت ایشان بودیم . شب غذای کوکوی سبزی داشتند . شب جمعه بود . رادیو ی کوچکی هم داشتند که روشن بود . یک وقت دیدیم امام شروع به صحبت کردند و فرمودند : رزمند های عزیز این تنگه ی چزابه به مانند تنگه ی احد است . یک دفعه دیدم اشک های رزمندگان جاری شد و شروع کردند به گریه کردن و گفتند : چشم امام با عجله شام خوردند و رفتند توی سنگرهایشان . آن شب صدام خیلی آتش ریخت . ما تا آنجا دست به اسلحه نبرده بودیم . به یکی از بچه ها گفتیم یک چیزی هم به ما یاد بدهید و ما اسلحه گرفتیم و شب را تا صبح در سنگر با بچه ها ماندیم و صبح هم درگیرپی شدید شد و ما آمدیم عده ای شهید شده بودند و الحمد الله صدام شکست خورد و عقب نشینی کرد و کشته های زیادی هم جا گذاشت .