https://shohada.org/fa/shahid/content/246174
شناسه خبر: 246174
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۶:۴۲
عشق به جهاد
به روایت از حسین رحیمی : من در جبهه ی مهران و در خط مقدم بودم و علی در خود ایلام و در پشت خط مستقر بود. هر موقع که من از خط می آمدم،تصادفا همدیگر را می دیدیم. ایشان به من می گفت خیلی دوست دارم به خط بیایم ولی به من اجازه نمی دهند. چون علی مسئول دژبانی بود و چند تا دژبان تحویل ایشان بود. گفت اگر من این جا را رها کنم و به خط مقدم بیایم مرا راه می دهند؟ گفتم: نه شما باید اعزام شوی، این جا هم مثل خود خط مقدم فرق نمی کند. گفت: من خیلی علاقه دارم در خط مقدم خدمت کنم. من در عملیات والفجر چهار شرکت داشتم و زمانی که عملیات تمام شد بعد از یک هفته به ما استراحت دادند و به ایلام آمدم. رفتم به جایی که علی خدمت می کرد، گفتم آقای رحیمی کجاست؟ گفتند: ایشان به خط مقدم رفتند. من ناامید شدم و به مقر خودمان رفتم. دیگر از ایشان اطلاعی نداشتم. پس از چند روزی که خدمتم تمام شد به بیرجند رفتم. در خانه نشسته بودم که یکی زنگ زد. در را باز کردم و دیدم محمدرحیمی است برادر شهید که در عملیات والفجر چهار با او بود آمده. گفتم از علی چه خبر گفت: علی شهید شده است شما به کسی نگوئید جنازه اش را دارند می آورند. من که در آن جا از شهید شدن علی اطلاعی نداشتم وقتی که خدمتم تمام شد و به بیرجند آمدم متوجه شدم که او به فیض عظیم شهادت نائل گردیده است.