https://shohada.org/fa/shahid/content/247976
شناسه خبر: 247976
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۰۵
امدادهاي غيبي
راوی احمد دادی القار: درباره نحوه ی به شهادت رسیدن برادرم محمدرضا، آقای برونسی که فرمانده ی ایشان در عملیات بود، تعریف می کرد. صبح عملیات والفجر ایشان به همراه چند نفر از رزمندگان برای شناسایی منطقه سوار بر تویوتا شدند ورفتند که در بین راه از دور دشمن ماشین آنها را می بیند، دشمن با شلیک چند گلوله ی خمپاره که گلوله اولی خمپاره بر جلوی ماشین برخورد می کند همه از ماشین پیاده می شوند وروی زمین می خوابند، در همین حین ترکش دوم به سر محمد که خودش را می خواست روی زمین بیندازد، برخورد می کند که بر اثر آن فرقش شکافته می شود. که با زمین خوردن خمپاره سوم گرد و خاک زیادی بوجود می آید، بعد از اینکه مقداری گرد و خاک از بین می رود، بچه ها یکی یکی بلند شده ویکدیگر را صدا می زنند که ببینند چه کسی سالم وچه کسی زخمی ومجروح شده که کمکش کنند. وقتی به بالای سر محمد رسیدیم دیدیم به شهادت نائل گردیده است. همرزمانش می بینند، همین طور که ترکش خورده پاها و دستهایش جمع شده اند. او را رو به قبله دراز می کنند وهر چه سعی می کنند نمی توانند دست و پاهایش را صاف نمایند واز آن حالت کجی در بیاورند انگار مثل جوب خشک شده باشد. در یک لحظه مثل اینکه زمان در تمام دنیا متوقف شود، دیدیم یک آقای قد بلند آمد و پیشانی شهید را بوسید ودستش را روی دست او گذاشت که دستان شهید صاف شد.بعد دستش را روی پاهای شهید کشید، دیدیم پاهای شهید صاف شد. بعد این آقا چند قدم رفت و ناپدید شد همان طور که در حالت بهت و حیرت بودیم یکدفعه به خودمان آمدیم ودیدیم که همه دور هم هستیم. این آقا که جزء گروه ما نبود ، پس این آقا کی بود از کجا آمده. بچه ها بلند شدند و اطراف را نگاه کردند ولی هیچ کس را ندیدند، که بعد متوجه شدند که آن آقا مولا بوده است که همه تشستیم وگریه کردیم وحسرت می خوردیم.