https://shohada.org/fa/shahid/content/248022

شناسه خبر: 248022
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۰۶

اولین اعزام

یک روز احمد از مدرسه آمد و به من گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من گفتم : تو هنوز کوچک هستی . خلاصه چند روز بعد به خانه یکی از فامیلها رفته بود و کنابها و لباسهایش را در آنجا گذاشته بود و عازم جبهه شده بود من کمی برایش گریه کردم چون نیامده بود تا او را از زیر قرآن عبورش دهم و با او خدا حافظی کنم ولی گفتم : خدایا شکر که فرزند من به جبهه رفت .