https://shohada.org/fa/shahid/content/248222
شناسه خبر: 248222
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۰۸
پیش بینی شهادت
ک روز حسن خواجه روشنایی پیش ما آمد و عکسی را ایشان به من داد و گفت: می دانی می خواهم شهید بشوم؟ گفتم: والله من یقین ندارم در ادامه گفت: شما که اینقدر به من علاقه داری تنها عکسی که توی جیبم است و تنها عکسی هم هست که توی جبهه از من گرفته اند به عنوان یادگاری به شما می دهم. عکس را از ایشان گرفتم اما حالت عجیبی در من پیدا شد. این قضیه گذشت تا این که شب عملیات فرا رسید. در آن شب تقسیم کار کردیم و گروههای گشتمان را مشخص کردیم. بعد حسن آقا جلو آمد و گفت: مرا چرا تقسیم نکردید؟ به ایشان گفتم: کار فراوان است برای شما هم کاری در نظر گرفته ایم. در شب های عملیات بردن ادوات مهندسی اعم از لودر و بولدوزر به خط مقدم برای باز کردن معبر و ... کار بسیار سختی است ایشان به شدت تأکید داشت که این کار را به من محول کنید تا انجام دهم. گفتم: این کار را به شما نمی دهم. نهایتاً با پیشنهاد ایشان این مأموریت را به عباس خزایی که بعداً شهید شد دادیم. ما یک قرارگاهی داشتیم بین تپه های ماهوری که تا آن زمان عراقی ها حتی یک گلوله به آنجا نزده بودند و فاصلة این قرارگاه تا خط مقدم هشت کیلومتر بود. شب عملیات بعد از این که گروههای گشتی را مشخص کردیم بعد از دعا و توسلات آخرین صحبت ها را آقای خواجه روشنایی برای نیروها انجام دادند و توصیه های لازم را کردند و با نیروها خداحافظی کردند. ایشان با تمام قوا می گفت که من امشب شهید می شوم. ما سنگری داشتیم که در وقت اعزام نیروها به عملیات افراد می آمدند و مدارکشان را تحویل می دادند حتی یک سکه پول هم توی جیبشان در حین شرکت در عملیات نمی گذاشتند و به قول خودشان خود را از متعلقات دنیا خارج می کردند و می گفتند: این لباس لباس احرام است. حسن خواجه روشنایی هم مقداری پول خوردی که در جیب داشت و چند عدد عکس و دفترچه هم را تحویل داد. با این حرکاتی که انجام می داد برایم روشن شده بود که حسن شهید می شود. عجیب تر این بود که می گفت: من با عباس خزایی شهید می شوم. از ساعت سه و چهار بعدازظهر به سمت خط حرکت کردیم و نماز مغرب و عشاء را پشت خاکریز خواندیم و از آنجا نیروها را جمع و جور کردیم و به سمت خط مقدم دشمن حرکت کردیم. حسن آقا را تأکید کردیم که حتماً داخل قرارگاه بماند با توجه به این که مطمئن بودیم ایشان شهید خواهد شد به همین دلیل اصرار داشتیم که به خط مقدم نیاید. ایشان می گفت: تو قرارگاه چه کار کنم؟ وقتی اصرار کردیم ایشان گفتند: چون شما به عنوان مسئول می گویید بمان می مانم ولی این را بدان اگر من اینجا هم بمانم و قسمتم باشد شهید خواهم شد بعد با هم خداحافظی کردیم و رفتیم. وقتی از ایشان جدا شدیم گریة شدیدی کرد و گفت: مثل این که قسمت نیست ما در خط مقدم به شهادت برسیم. آن شب عملیات انجام شد و پیروزی خوبی هم کسب شد. روز بعد عملیات که به عقب برگشتیم دیدم مسئول تدارکات ما دارد گریه می کند. پرسیدم چرا گریه می کنی؟ می گفت: شهید شد، شهید شد. پرسیدم کی شهید شد؟ بندة خدا زبانش بند آمده بود و نمی توانست درست صحبت کند. پس از کلی زحمت گفت: خواجه روشنایی در قرارگاه شهید شد. گفتم: چطوری شهید شد؟ من ایشان را اینجا گذاشته بودم که مشکلی پیش نیاید. آن لحظه با خودم گفتم: چقدر ایشان به یقین رسیده بود که شهادت خودش را پیش بینی کرد. بعد از چند روزی که فرصتی پیدا شد و من نحوة چگونگی شهادت ایشان را بررسی کردم دیدم توی آن قرارگاه تنها یک گلوله آمده است و آن هم کنار سنگر ایشان اصابت کرده و به شهادت رسیده است. پشت بی سیم از بی سیم چی خواسته بودیم که برود دنبال حسن آقا تا بیاید پشت بی سیم با هم صحبت کنیم وقتی بی سیم چی می رود و ایشان را صدا می زند و از سنگر بیرون می آید به وسیلة ترکش گلوله که به آنجا اصابت می کند شهید می شود.