https://shohada.org/fa/shahid/content/248910
شناسه خبر: 248910
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۱۷
شجاعت و شهامت
به روایت از عباس علی زمانیان : ایشان یک سیمینوفی اکثر وقتها با خودش داشت. رفتیم آنجا عراقی ها نیرو پیاده می کردند یک آیفایی آمده بود نیرو پیاده می کرد. ایشان گفت: از این جا بهتر می توانیم یکی یکی را می زد. یکی پیاده می شد یک تیر می زد به کمرش می خورد روی رملها می افتاد تا می آمد پای این یکی را بکشد آن یکی را هم می زد و دیگر پایین نمی آمدند. بعد چون چادر روی ایفا مشیده بود ایشان شروع کرد همین چادر را زدن. خوب توی چادر خواهی، نخواهی از چادر رد می شد. نزدیک هم بود 600 _ 500 متر بیشتر فاصله نبود بین آب بود. نه آنها می توانستند بیایند نه ما. بالاخره دیدند که از طریق تیراندازی با رگبار نمی شود چون سنگر ما بتون بود و دیدند سیمینوف قطع نمی شود و شروع کردند به خمپاره زدن و خمپاره 60 می زدند. نمی دانم چطور شد که شهید گفت: بیرون برویم. بیرون آمدیم یک سنگر خرابه ای بود همانجا جمع شدند تا بنشینیم. عراقی ها یک خمپاره ای زدند دقیقا خمپاره وسط بچه هایی که نشسته بودند خورد. ایشان از ناحیه پا مجروح شد یک ترکش به پایش خورده بود. 3 _ 2 تا از بچه ها شهید شدند ولی با همان حالتی که زخمی شد (حدود 8 _ 7 نفر بر اثر ترکش زخمی شده بودند و 3 _ 2 نفر هم شهید) باز هم همین ها را بر دوش می کشید با همان پای زخمی شده. از وسط آب شروع به بردن کرد. شب که ایشان با پای مجروح برگشت چون هنوز فرمانده گروهان بود، گفت فلانی امشب می خواهیم برویم یک تکی به عراقی ها بزنیم. گفتم: آقای خالقی! از رودخانه جایی جدا کرده بودند آب می آمد از وسط رد می شد مجدد از پشت سر به رودخانه می رفت و وصل می شد. ایشان گفت: نه امشب تصمیم داریم یک قایق کوچکی پیدا کنیم و از طریق همین رودخانه که از جلو عراقی ها رد می شود، آنجا بروم سنگرهای اصلی اینها را بزنم. یکی از بچه های مشهد که بی سیم چی ایشان بود بنده خدا هم خیلی شجاع بود. ایشان ساعت 12 شب به این بی سیم چی گفت: آماده باش، امشب می خواهیم برویم از عراقی ها سری بزنیم. همه بچه ها خدا رحمت کند شهید عبودی هر چه گفتیم: بابا 2 نفر که نمی شود تک بزنند ایشان گفت: بروم احوالی از عراقی ها بپرسم و برگردم. قایق را روی همین آب انداخته بود و با همین بی سیم چی تا نزدیک عراقی ها که می رسند شاید 40 _ 30 متتر بیشتر به عراقی ها فاصله نداشتند که از زیر پای عراقی ها رد می شوند. این بی سیم چی را ترس برمی دارد. یواشکی به شهید خالقی می گوید: آقای خالقی فرمانده گردان بی سیم زده گفتند: زود برگردید که عراقی ها متوجه شدند می خواهند شما را بزنند. با قایق برمی گردند وقتی برمی گردند به فرمانده گردان می گویند آقا این چه قضیه ای بود آقا ما که رفتیم زیر پای عراقی ها می خواستیم بزنیم ایشان می گوید من که اطلاع ندارم. بی سیم چی را صدا زدند و خیلی ناراحت می شود بعد بنده خدای بی سیم چی گفته بود: اگر می خواهی چنین جایی بروی ما را جگری نیست که با شما بیاییم. شما تنها می خواهی بروی می توانی. من می بینم که از 5 متری عراقی ها داریم رد می شویم. گفت: بابا نگه دار بالاخره خدا هست. هر جا باشیم خدا ما را نگه می دارد. چه زیر پای عراقی ها باشد! اصلا شجاعتش زبانزد بود.