https://shohada.org/fa/shahid/content/248921

شناسه خبر: 248921
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۱۷

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

به روایت از صغری میرزایی : شبی که محمد صادق شهید شده بود صبح پدرش گفت بچه ی ما شهید شده است گفتم این چه حرفی است می زنید چرا فال بد می زنید ، گفت: چرا خوابش را خودم دیدم گفت خواب دیدم که آقا و شبخ آمدند و یک چراغ نور در دست داشتند که من تا به حال همچنان چراغی را ندیده و نخواهم دید چراغی که رویش چند مروارید آویزان بود و کسی مانند آن را ندیده است گفت این چراغ را در جلوی من روشن کردند و بعد گفتند که آقای خالقی این چراغ برای شما باشد گفتم من نمی خواهم خانه ی ما مستحق چنین چراغی نیست گفتنتد این چراغ برای شام آمده و باید این چراغ را بگیرید و من این چراغ را نگرفتم و گفتم من پول این چراغ را از کجا می خواهم بدهم گفتند این چراغ پولی نمی خواهد و آن را برای خود بردارید من این چراغ را برداشتم و همانطور که نگاه چراغ میکردم گفتم سبحان الله این چه چراغی است وقتی چراغ را به من دادند در دستم خاموش شد و من از خواب بیدار شدم گفت این چراغ بچه ام است که شهید شده است و الان خاموش است و من این چنین تعبیر کردم گفتم عجیب تعبیر ی است گفت : بله به من این طور رسیده است صبحش که شد دیدم حاج آقای نصیری و دوستانش آمدند و در خانه نشستند آقای نصیری یک کتاب را برداشت و نگاه می کرد که آن کتاب الان در خانه بچه ی خواهرم در همین گناباد است بعد از نگاه کردن گفت که آدمی این کتاب را داشته باشد دل بردنیاند و بعد بلند شدند گفتم حاجی آقا بنشینید تا چای بیاورم گفتند می خواهیم برویم بچه ی شما زخمی شده و شما بیایید من را سوار ما شین کردند و ما را به سپاه یا همان بسیج بردند و انجا نشاندند قلبش به من گفته بودند که بچه ات زخمی شده است بعد دیدم که یک جعبه آوردند و در جلوی ما گذاشتند و من طلق روی جعبه را برداشتم و او را دیدم بعد طلق را بر زمین نهادم دوباره گفتم بگذار نگاه کنم ببینم پا و دست بچه ام است یا نه طلق را حرکت دادم دیدم بله کفش هایش در پایش است و پاهای او سالم است خمپاره به پنجه اش خورده بود و شلوارش تا بالا سوخته بود و لباسهایش تنش بود فکر می کردی که در پشت دستش روغن داغ ریخته شده است و پشت دستش پر از آبله بود و یک تیر هم به سرش خورده بود که ترکش را در آورده بودند الان هم در خانه است یک تیر هم به گوشش خورده بود که آن را پانسمان کرده بود و قتی او را دیدم سرم را پایین آوردم و دهان او را بوس کردم وقتی می خواستم دهانش را ببوسم دهانش باز شد من دندانهایش را بوس کردم او را پس از هفت روز به گناباد آورده بودند گفتم تو را به قبرستان می برند امیدوارم که از من راضی باشی من که راضی بودم تو به جبهه بروی و حرفی نداشتم سرم را حرکت داد و دستم را روی سینه ام زد و گفتم که واقعا تو شیر من را خورده ای که به راه شهادت رفته ای .