https://shohada.org/fa/shahid/content/248922

شناسه خبر: 248922
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۷:۱۷

خواب ورویای دیگران در مورد شهید

به روایت از صغری میرزایی : شبی در خواب دیدم که محمد صادق وارد خانه شد و به دنبال او دو زن سیاه پوش هم آمدند بعد خوش آمد گفتم فکر کردم از جبهه آمده ولی او شهید شده بود به او گفتم هر وقت شما با بچه ها می آیید من سرگرم بازی با بچه ها می شوم و نان هایی را که خمیر کرده ام کلوچه می شود و بعد رفتم به خانه ی دیگر که برایشان متکا بیاورم و پشت سرشان بگذارم آن دو زن از همان زن های ده خودمان بودند بعد که آمدم دیدم آن دو زن نیستند بعد به شهید گفتم اینها کجا رفتند که من برایشان متکا آوردم بعد گفت آنها وقتی وارد خانه شدند شما نق زدید و تازه آن ها آمده بودند که حالتان را بپرسند و بروند بعد گفتم مادر جان این آردی که این دفعه گرفتم نان نمی شود و کلوچه می شود گفت یک بالشت بده تا بخوابم من هم سرم را پایین آوردم که بخوابم در کنارش گفت پهلوی من نخوابید گفتم ای خاک عالم من به این سفری که تو رفتی خیلی غصه خوردم و می خواهم کنار تو بخوابم و تو می گویی کنار من نخوابید بعد گفت بلند شوید و خمیرها ترش می شود بعد که از خواب بیدار شدم دیدم همه ی خمیرها ترش شده است روز 18 ماه رمضان بودو دیگر نمی توانستم نان ها را بپزم.