https://shohada.org/fa/shahid/content/252231

شناسه خبر: 252231
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۰۱

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

یک زمانی مادرمان خیلی دلتنگ علی شده بد، البته نه این که خدایی نا خواسته نارضایتی درباره شهادت فرزندشان نشان دهند. بلکه فقط دلشان گرفته بود. مادرم به من گفت: من خیلی دلم گرفته است. من هم به مادرم گفتم: بیائید به بهشت رضا (ع) برویم که مادرم هم قبول کردند. روز دوشنبه بود. غسل زیارت کردیم و عازم بهشت رضا (ع) شدیم. حدوداً صبح بود که مشرف شدیم و بهشت رضا کاملاً خلوت بود. من در کنار قبر اخوی قرار گرفتم و بعد از خواندن فاتحه مشغول نظافت اطراف شدم، و مادر هم بین قبور شهدای دیگر سجاده خودشان را پهن کردند و نشستند و مشغول به خواندن زیارت عاشورا و عرض ادب خدمت تمام شهدا شدند و یک حالت خاصی داشتند. لحظاتی گذشت ومن مت.جه شدم که مادرم با یک نفر دارند صحبت می کنند، من بلند شدم که ببینم چه کسی هستند، صدای صحبت مادرم بود و چیزی در حدود دو دفیفه گذشت که مادرم من را صدا زد و گفت: ببین این آقا کجا رفتند. من زود از جا بلند شدم و به اطرافم نگاه کردم، ولی کسی را ندیدم. گفتم مادرجان کدام آقا؛ که دیدم مادرم با یک حالت گریه و تضرع و یک حالت هیجان زده گفتند: همین آقایی که الآن این جا بودند. من در تجسس شدم ولی به هر طرفی که نگاه کردم کسی راندیدم، و به کنار مادرم آمدم و گفتم: مادرجان این جا که کسی نیست، چرا این قدر گریه می کنید. مادرم گفت: من در کنار قبور این عزیزان متوسل به آقا ابا عبدالله شدم که یک مرتبه متوجه شدم که بر سر آن مزاری که من نشسته بودم، یک آقایی در کنارم است و این آقا فرمودند که مادر التماس دعا. من هم عرض سلامی خدمت آن آقا کردم و گفتم من هم التماس دعا دارم که متوجه می شوم که یک آقاییی با عبا و عمامه ای مشکی و نورانیت و روحانیت کامل که همه چیز گویای این بود که فرد بسیار متشخصی هستند، و عرض التماس دعای خودشان را تجدید می کنند. و من دوسه مرتبه گفتم: آقا برای گرفتاری های جوان ها دعا کنید، برای مسلمان ها دعاکنید، که این آقا مجدد فرمودند: مادر من هم التماس دعا دارم. و من هم که دوباره می خواستم عرض حالی داشته باشم و التماس دعایی بگویم، ناگهان متوجه شدم که آن آقا نیستند و کسی در کنارم نیست. این جا بود که تو را صدا زدم وگفتم که ببین این آقا کجا رفته. ما تازه متوجه شدیم و گفتیم که شاید این آقا اباعبدالله باشند.