https://shohada.org/fa/shahid/content/253820
شناسه خبر: 253820
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۲۲
خاطرات بعداز مجروحیت
به روایت از عباس افچنگی : یادم می آید بعد ازاین که محمود بیاری در عملیات بیت المقدس شرکت کرده و مجروح شده بودم ایشان را جهت درمان به بیمارستان امام رضا (ع) مشهد آورده بودند من هر روز به عیادتشان می رفتم و می نشستیم صحبت می کردیم جریان زخمی شدنشان به این شکل بود که پا شنه پایش رفته بود روی مین و انفجار به گونه ای بود که پاشنه پایش را برداشته بود چند روزی که گذشت به خانواده اش خبر دادند که محمود در بیمارستان امام رضا (ع) بستر است قبل از این که پدر و مادرش بیایند با محمود صحبت می کردیم که اگر بیایند چه برخوردی با ایشان داشته باشند بگوئید تو چرا رفتی جبهه کی به تو گفته بروی؟ تو چه کاره بودی؟ جبهه به آدم ورزیده نیاز داشت تو چه بلد بودی؟ ما مانده بودیم که چطوری به محمود بگوییم پدرت دارد می آید چکار کنیم فکر می کنم با ماشین جهاد آوردنشان ما مانده بودیم چه بگوییم پدر ومادر را ببریم یا نبریم شاید یک چیزی به ما هم بگویند گفتیم برویم امید به خدا به محمود گفتیم شاید پدر و مادر شما بیایند محمود جا خورد گفت: چی به پدر و مادرم بگویم به هرحال گفتیم منتظر باشیم محمود یک دلبستگی خاصی به پدرومادرش به خصوص مادرش داشت مادرش این شرایط را قبول کرده بود باورداشت و مطلع بود که محمود احتمالا به جبهه رفته است پدرش را وقتی دیدم بک وقار خاصی داشت همین طور که از پله ها داشتیم بالا می رفتیم فکر می کردم که الان چه برخوردی بکنند به دوستان گفتیم برویم که اگر موردی پیش آمد ما دو سه تایی باشیم وساطت کنیم همه گفتند ما نمی آییم لحظه ای که من خواستم در را باز کنم شاید محمود هم خودش همین حالت را داشت الان که در را باز کنم اتفاقی که باید بیفتد می افتد بالاخره اتفاق افتاد رفتیم در را باز کردیم اول پدرش پشت سر هم مادرش وارد اتاق شد مادرش را نگاه می کردم ولی پدرش را دیدم که آرام آرام قدم گذاشت به داخل اتاق نگاه کرد تا چشمش به تخت محمود افتاد یک نگاهی به محمود کرد خوب محمود زخمی شده بود چهره فرق کرده بود آرام آرام به طرفش رفت و یک نگاهی کرد محمود به پدرش سلام کرد پدرش جواب سلامش را داد هیچ وقت این لحظه یادم نمی رود پرسید چه شده است پسر گفت چیزی نیست بابا گفتیم چیزی نیست حاجی آقا ظاهرا مینی بوده رفته به پایشان نگاه کرد و پارچه را کنار زد و گفت مینی که پا می برد این مین مثل این که غیرت نداشته است چنین تعبیری به کار برد آن چیزی که ما از برخورد ایشان انتظار داشتیم با آنچه دیدیم متفاوت بود با این جمله پدر محمود دیدم چهره محمود وا شد اصلا احساس کرد که این بابا ، بابای قبلی نیست چون پدر هم به بچه نگاه کرد بچه قبلی دید نیست دیگر بچه نیست که با او بچگانه صحبت کند مردی جلوی خودش می بیند یعنی در چهره او آدم بزرگی را می بیند نمی توانست مثل یک بچه با او برخورد کند گاهی وقتها به طرف پایین می رفتم که با او شوخی کنم یک چیز بگویند گفتند کاری که آن مین بی غیرت نکرد مثلا من می خواهم بکنم غیرتی اش کنم بزنیم مثلا پات درد کند داد بزنی ، سر صدا کن با این که پاشنه پایش را خورد کرده بود ولی استخوان هایش صدمه ندیده بود بالاخره تا زمان شهادت همین وضعیت بود و آن پا دیگر پا نشد.