https://shohada.org/fa/shahid/content/254329

شناسه خبر: 254329
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۲۹

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از سکینه بلغان آبادی : من و شوهرم تازه به نیشابور نقل مکان کرده بودیم و دراین شهر غریب بودیم و بقیه خانواده ام در روستا زندگی می کردند در آنجا همیشه فکر برادرم عبدالرسول بودم. یک شب درخانه دیدم که در خانه ما تعداد زیادی پوتین سربازی است وقتی وارد خانه شدم' برادرم و عده زیادی از بسیجیان درخانه هستند. رو به عبدالرسول گفتم : اینها چه کسانی هستند ؟ گفت : اقوام ائمه معصومین هستند. و گفت : شما چرا اینقدر غصه می خورید' جای من بسیارخوب است. من را به اتاق دیگری برد که در آن پر از میوه و شیرینی های مختلف بود. دیس شیرینی را برداشت و به من تعارف کرد وگفت : بردار' تا خواستم بردارم با صدای اذان از خواب بیدار شدم.