https://shohada.org/fa/shahid/content/254559

شناسه خبر: 254559
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۳۱

پیش بینی شهادت

به روایت از معصومه برقبانی : شبی که قرار بود فردایش علی آقا به جبهه برود تعدادی از فامیلها به خانه ما آمده بودند ایشان خودش بلند شد و از مهمانها پذیرایی می کرد. مهمانها به ایشان گفتند بشین یک دقیقه چرا خودت پا شدی گفت امشب آخرین شبی است که اینجا هستم بعد فردایش رفت و بعد از مدتی شهید شد وقتی ایشان جبهه بود یک شب خیلی گریه کردم گفتم اگر دردم بگیرد (چون حامله بودم ) چکار کنم شب خواب دیدم که من را علی آقای از خواب بیدار کرد و با 2 انگشت شکمم را گرفت و گفت پاشو همین که پاشدم فهمیدم که می خواهم وضع حمل کنم بعد گریه ام گرفت گفتم خدایا این وقت شب به چه کسی بگویم هی راه می رفتم و گریه می کردم در ضمن بچه بزرگم وقتی باباش شهید شده دو ساله بود دائم گریه می کرد به او نگفته بودم پدرت شهید شد همش می گفت عکس بابام را بده می گفتم عکس پدرت را میخواهی چکار کنی؟ می گفت می خواهم نماز بخوانم گفتم مهر بدهم گفت مهر می خواهم چکار کنم عکس بابا م را بده وقتی عکس را دادم گفتم با عکس نماز نمی خوانند با مهر نماز می خوانند عکس را گذاشت جلوی پیشانیش روی پیشانی باباش همین جوری نیم ساعت واستاد مثلا داشت نماز می خواند هیچ کس در خانه نبود به جز خدا تنهای تنها بودم گفتم خدایا چه جوابی دارم نمی دانستم چه جوابی دارم بگویم بابات میاد بگم یا بگم نمیاد آن موقع حرف آقای برقبانی را که می گفت هر وقت می روم درب خانه مفقودین را می زنم دل خون هستند را فهمیدم و می گفت دلم نمی خواهد بروم دم خانه شان خوب من به این بچه چه جوابی بدهم از من سوال کند بگویم است بگویم نیست خدایا چکار کنم نه جنازه اش آمده نه نامه آمده نه کسی آمده پیش من حامله بایستد همان شب یکی از فامیلهایمان خواب دیده بود صبح زود هنگام نماز آمد دم در گفت شوهرت را خواب دیده ام که گفت همسرم را تنها نگذارید حامله است همین که صدایش را می شنود بلند می شود و می گوید مگر خودت کجا می روی می بینید که نیست فورا آمد و در زد قبل از طلوع آفتاب گفت فورا در را بازکن پرسیدم برای چی این وقت آمدی گفت : یک خواب دیدم بلند شو ببینم چی شده گفتم : هیچی نشده گفت : چیزی شده به من می گویی ؟ گفت :گفتم هیچی نشده دیشب گریه کردم پرسید برای چی ؟ گفت خواب دیدم که شهید برقبانی آمده می گوید برو همسر من را تنها نگذارید که حامله است گفت من شب هامی آیم پهلویت می خوابم . دو شب آمد و خوابید گفتم : خودت که می دانی چه خبر است نمی خواهم بیایی تاکی می خواهی بیایی نگذاشتم که بیاید . گفتم خود ت هم بچه کوچک داری نمی خواهد بیائید .