https://shohada.org/fa/shahid/content/255289

شناسه خبر: 255289
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۴۰

آخرین وداع با خانواده

به روایت از منصوره بابکی : به یاد دارم آخرین دفعه ای که پدرم غلام رسول می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم برای بدرقه اش به راه آهن مشهد رفتیم. خیلی ناراحت بودیم و بی تابی می کردیم. وقتی پدرم این وضع را دید مرا به کناری برد و گفت: این کارها یعنی چه؟ خوبیت ندارد ، دوستان من می بینند و می گویند : چقدر به پدرشان وابسته هستند. ناراحت نباشید اگر خدا بخواهد برمی گردم. من به پدرم گفتم: این دفعه سوم است که می روید . اگر قول بدهید که این مرتبه از جبهه برگشتید دفعه آخرتان است و دیگر نمی روید من تحمل می کنم. پدرم گفت: دخترم رفتن ما به جبهه دست خودمان است ولی برگشتن ما دست خداست. اگر شهادت که تنها آرزویم است نصیبم گردد و خدا مرا لایق شهید شدن در راه حق بداند خوشحال می شوم، ولی اگر از جبهه برگشتم این قول را به تو می دهم که یک هفته ای پیش شما بمانم.با این حرف ایشان، لبخند بر لبانم نقش بست. پدرم از خوشحالی من خوشحال شد و موقع خداحافظی به من تاکید کرد که اول حجاب را رعایت کن و همیشه بردبار و صبور باش . بعد خداحافظی کرد و سوار قطار شد و به جبهه رفت و بعد از مدتی از حضورش در جبهه یک روز از طرف معراج شهداء آمدند و خبر مفقود الاثر شدن پدرم را آوردند . پدرم به آرزوی قلبی اش که شهادت در راه خدا بود رسید و دیگر برنگشت.