https://shohada.org/fa/shahid/content/256454

شناسه خبر: 256454
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۵۴

حرمت والدين

راوی ما شا الله زمانیان: یک شب در خانه نشسته بودم . هر چه انتظار کشیدم مصطفی برنگشت .با خودم گفتم :حتما جنازه ایشان را در خیابان انداخته اند .با خود می گفتم الان میایند و میگویند بیا جنازه ی بچه ات را جمع کن .به قدری نگران بودم که پاهایم قدرت حرکت کردن نداشت .حدود ساعت یک یا دو نیمه شب بود که کلید به در افتاد و در باز شد . نگاه کردم دیدم مصطفی است . گفتم : مادر این چه وقت آمدن است ؟اشکهایم ریخت .سلام کرد و از پله ها بالا آمد و گفت : مادرچرااین این وقت شب بیداری ؟گفتم :مادرمگرخوابم می برد؟صورتم رابوسیدوسرش راجلو آوردودم گوشم گفت :مادرآن جایی که من میروم .در آنجا افراد را میسازیم .مقداری از فعالیت هایش را برایم گفت : وقتی فهمیدم زحمت زیادی میکشد قلبم شاد شد .صورتش را بوسیدم وگفتم :مادر معذرت میخواهم .نمی خواستم بی تابی کنم ولی دست خودم نبود .