https://shohada.org/fa/shahid/content/256480

شناسه خبر: 256480
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۵۴

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی ما شا الله زمانیان: بعد از شهادت آقا مصطفی یک شب خواب دیدم، سوار موتور شدم و می خواهم سر استخر بروم و آب را به سمت زمین بگردانم. دیدم تمام جاده تا جایی که چشم می بیند افراد در حالی که کفن پوشیده اند جماعت صف بسته اند. دیدم نمی توانم از داخل جاده بروم. دو طرف صف نماز هم آتش عجیبی داشت. دیدم راهی نیست. از موتور پیاده شدم و از کنار جاده آهسته به جلو می رفتم که دونفر پاسدار جلو آمدند و گفتند: کجا می روی؟ نمی بینی اینجا صف نماز جماعت است. گفتم: آب کشاورزی ام از بین می رود. در این هنگام دیدم آقا مصطفی از روبرو آمد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: بابا، کجا می خواهی بروی؟ گفتم: می خواهم سر استخر بروم. اینها نمی گذارند. گفت: باباجان، نماز می خوانند. از کجا می خواهی بروی؟ به آنها گفت: کلید موتورشان را بدهید بروند. از صف نماز که عبور کردم به سمت استخر به راه افتادم. دیدم پدرم که قبل از شهادت مصطفی فوت کرده بود، وضو گرفته است و می خواهد به نماز برود. مصطفی هم رسید. با پدرم پدربزرگ خودش ـ شروع به صحبت کرد. بعداً به من گفت: بابا برو آب را بگردان. گفتم نه اول برویم چایی و صبحانه بخوریم بعداً می آییم آب را بگردانم. گفت: نه می خواهم به نماز بروم. گفت: بابا برو آب را بگردان شما هم بیا نمازت را بخوان. یکدفعه چشم به پوشه هایی که زیر بغلش بود افتاد. پرسیدم این پوشه ها چیست؟ گفت: این پرونده های شماست درهمین لحظه ناگهان ازخواب بیدارشدم.