https://shohada.org/fa/shahid/content/256482

شناسه خبر: 256482
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۵۴

کرامات شهداء بعداز شهادت

راوی اکبر اکرمی: یک روز سرزمین رفتم. در یکی از اتاقهایی که آنجا ساخته بودیم خوابیدم. خواب دیدم آقا مصطفی در حالی که لباس سپاه به تن داشت و تفنگش هم بر دوشش بود. از در بسته وارد اتاق شد و گفت: بابا، بلند شو، سوختی. گفتم: شوخی را کنار بگذار. باز دو مرتبه گفت: بابا، بلندشو، سوختی. ناگهان از خواب پریدم، اطرافم را نگاه کردم دیدم چیزی نیست. دراز کشیدم. دلم به آشوب افتاد. بلند شدم و پتو را آن طرف اتاق انداختم و چراغ قوه را روشن کردم. دیدم یک عقرب سیاه کنار بالشت است. عقرب را کشتم. چایی خوردم و از دو مرتبه می خواستم بخوابم. ترسیده بودم و خوابم نمی برد. پتو و بالشت و همة چیزها را برداشتم و گوشه ای گذاشتم تا زیر تخت و همه جا را بررسی کنم. جلوی تخت خواب را که بالا دادم ناگهان چشمم به ماری افتاد که سرش را از سوراخ دیوار بیرون آورده بود، مار را هم کشتم و راحت خوابیدم.