https://shohada.org/fa/shahid/content/259048
شناسه خبر: 259048
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۱۳
لحظه و نحوه شهادت
راوی ابراهیم ازادی: زمانیکه حسن شهید شده بود خبر شهادت ایشان را به ما دادند اما اطلاع دقیقی از مکان و نحوه ی شهادت ایشان نداشتند و جنازه ایشان مفقود بود به همین دلیل یک روز به ما می گفتند که جنازه حسن در اهواز است وروزدیگر می گفتند که خرمشهر و یا اصفهان و یا اینکه در تبریزاست . من زمانیکه دیدم به این طریق اطلاع دقیقی از مکان شهادت و پیکر حسن ندارند نزد حاج آقا غزالی که آن زمان رئیس سپاه بودند رفتم و به ایشان گفتم که من می روم وازدست شما شکایت می کنم . آقای غزالی تعجب کردند و پرسیدند برای چه ؟ من گفتم : برای اینکه شما جنازه یک بسیجی عادی را برمی دارید وبه عقبه می آورید اما پسر من که هم سپاهی بوده و هم فرمانده بوده نمی دانید جنازه اش کجاست. آقای غزالی به من گفتند : که شما خودت بیا برو ببین فرزندت کجاست من هم به ایشان گفتم که من هم سواد ندارم و هم اینکه وقت این را ندارم که بروم و در ضمن نمی دانم که باید کجا بروم و چه کاری کنم . برادر غزالی گفتند : بنابراین ما دو نفر را به همراه شما می فرستیم که به منطقه بروید انشاءا… پیکر شهیدتان را پیدا کنید . صبح روز بعد برادر نیشابوری وبرادر موسوی آمدند و من به همراه این دو برادر به اهواز رفتم و در سایت 4و5 مستقر شدیم و از آنجا تا نزدیکهای جزیره مجنون که عملیات خیبر در آنجا انجام شده بود رفتیم اما درآنجا هم اطلاعات دقیقی درمورد ایشان به ما ندادند بنابراین درهمان شب به اهواز برگشتیم درآن شب به ما گفتند که یک سری جنازه درسردخانه هست شما فردا صبح بیایید که ببینید شهیدتان را شناسایی می کنید یا نه . البته آنها خودشان می دانستند که حسن در بین آن شهدا نیست ولی به این طریق می خواستند که به ما تسلی خاطر بدهند . من صبح روز بعد به همراه برادران نیشابوری وموسوی به سردخانه رفتیم اما جنازه حسن دربین این شهدای گرامی نبود به همین دلیل مجدداً به نزدیکیهای جزیره مجنون که حسن آخرین عملیاتش را که عملیات خیبر بود درکنار آن جزیره انجام داده بود رفتیم و درآنجا ما را به اتاق فرماندهی بردند وما درآنجا نشستیم که درآنجا مصیبتی خواندند و پس از آن گفتند که در عملیات خیبر 17 تا فرمانده بودند که آنطرف آب ماندند و نیروهای خودی هم هر کار کرده اند که این شهدا را به عقبه انتقال دهند به دلیل سنگین بودن آتش دشمن موفق نشده بودند و از طرفی خود حسن هم شب قبل از عملیات گفته بود که من فردا می خواهم به خط مقدم بروم و در عملیات شرکت کنم به همین دلیل در همان شب به همراه برادر سید احمدی به کنار رود فرات رفتند تو هردو غسل شهادت کردند و نماز خواندند وصبح راهی منطقه عملیاتی خیبر شدند البته ما هرکاری کردیم که جلوی رفتن ایشان را بگیریم موفق نشدیم و پس از عملیات هم یکی از دوستان وهمرزمهای ایشان برای ما تعریف کرد و می گفت : که حسن آزادی در حین فرماندهی نیروها یک ترکش به پا و یک ترکش هم به دست اصابت می کند و خون زیادی از بدن ایشان می رود به همین دلیل من ایشان را بر روی شانه هایم گذاشتم و برادر آزادی را تا کنار شط آوردم و درهمانجا به ایشان سرم وصل کردم اما چونکه شب شده بود دشمن از زمین و آسمان بر سر نیروهای ما آتش می ریخت و همه داشتند به عقب برمی گشتند به همین دلیل من هم پتویی را بر روی سر ایشان کشیدم و ماشینی که غذا آورده بود را به کنار شط بردم و غذاها را در رودخانه ریختن وبه برادرها گفتم که برادر آزادی وشهدای دیگر را به همراه این ماشین به عقبه منتقل کنید و من جلو رفتم که به نیروهای دیگر کمک کنم و فکر می کنم که برادر حسن آزادی را به عقبه منتقل کردند اما زمانیکه به عقبه برگشتیم متوجه شدیم که 17 تن از سردارانمان درآن سمت آب مانده اند که شهید حسن آزادی هم یکی از آنها ست .