https://shohada.org/fa/shahid/content/259322

شناسه خبر: 259322
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۱۵

خاطرات سياسي

راوی محمدولی آخوندی: یک دفعه در اوج تظاهرات مردمی تعدادی از سربازان لشکر 77 خراسان از مشهد جهت سرکوبی افراد به بیرجند آمده بودند. به محمدجواد خبر دادند که فردا چنین گروهی می رسد. محمدجواد رفت و اطلاعات کسب کرد و به من گفت: تعدادی سرباز جدید آمدند و چون با روحیات مردم آشنا نیستند ممکن است مردم را بکشند، مواظب خودت باش. چون به هر حال پدر تو را به من سپرده است. من می خواهم به پادگان بروم. شنیده ام برادر حاجی محمد هم با این سربازهاست. باید او را امشب فراری بدهم. در مورد فرار سربازان هنگام صدور فرمان فرار سربازان از پادگان ها خیلی تلاش می کرد سربازان را از میله های پادگان بالا کشیدند و آنها را به پشت پلیس راه می بردند کرایه ماشین و لباس می دادند و سوار ماشین ها می کردند و فراری می دادند. محمدجواد برادرم حاجی را آن شب از پادگان به خانه آورد روز بعد با توجه به اینکه آدرس خانه برادرم را می دانستند یک استواری به درب خانه برادرم آمد و با لحن خیلی تند و زشتی گفت: حاجی محمد کجاست؟ محمدجواد گفت: سرکار من خبری ندارم. استوار به محمدجواد گفت: فقط چند ساعت به شما فرصت می دهم. اگر این جریان حل شد که شد و گرنه با شما برخورد می کنم. چند ساعت بعد دو مرتبه به درب خانه آمد. محمدجواد این استوار را گرفت و به داخل خانه کشید و یک مقدار او را کتک زد و گفت: از الان حق نداری اسمش را ببری. این استوار از دست محمدجواد فرار کرد و او نیز به دنبالش بود تا دو مرتبه او را کتک بزند.