https://shohada.org/fa/shahid/content/259324

شناسه خبر: 259324
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۱۵

خاطرات سياسي

راوی حاجی محمد آخوندی: یادم هست یک دفعه من به همراه محمد جواد و شهید آهنی به مسجد آیت الله آیتی می رفتیم. چون موهای سر و صورتم کوتاه بود، مشخص بود که من سرباز هستم. دژبان جلوی من را گرفت و گفت: برگه مرخصی تان را بدهید _ محمدجواد و شهید آهنی همیشه دسته کلنگ زیر کت بلندی که می پوشیدند به همراه داشتند که روی آن شعار الله اکبر خمینی رهبر را نوشته بودند _ چون برگه نداشتم دژبان با من درگیر شد و یقه مرا گرفت که مرا با خود ببرد، در همین حین آنها دسته های کلنگ را درآوردند و روی کاپوت ماشین گذاشتند و گفتند: سرکار یا کتک می خوری یا اینکه از اینجا می روی. دژبان تا اوضاع را اینطوری دید سریع به داخل ماشین پرید و ما هم به خانه شهید آهنی رفتیم. من پشت بشکه ها پنهان شدم. همین باعث شد من با ماشین حاج صدرالدین عارفی پسر آیت الله عارفی به روستا بروم.