https://shohada.org/fa/shahid/content/259336
شناسه خبر: 259336
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۱۵
شجاعت و شهامت
راوی احمد آخوندی: آن روزکه به دیدار برادر عباسی لامعی رفتیم به گرمی ما را پذیرفت و گلایه کرد که زمان را از دست داده ایم در عین حال با لبخند گفت : ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است . ما را به خلوت کلاسی برد که سلاحش گچ و تخته و پاکن بود ، گردش نشستیم خود را معاون شهیدجواد آخوندی معرفی کرد و این تنها کلام اودر تعریف از خود بود که با پوزش چاشنی آن کلام زیبایی بسیجی اش کرد . که من لیاقتش را نداشتم باز هم گریه و بغض حرفش را نا تمام گذاشت . از جنگ و جبهه و جواد آخوندی می گفت : هر چند خاطره راکه می گفت ، یک بار آن طور که گویی جواد نزد اوست ، از فرمانده اش به خاطر بیان خاطرات محرمانه اش معذرت خواهی کرد «جواد جان مرا ببخش» و گفت و گلایه کرد آن قدر که گویی بغض هزار ساله در دل انباشته داشت . برادر لامعی می گفت : جواد شبها به گریه و زاری می پرداخت و لباس بسیجیان را می شست و در کنار بسیجی بودن را به فرمانده لشکر و تیپ ترجیع می داد . فرماندهی گردان را هم به او تحمیل کرده بودند . و به جمع ما فهماند که بین ما و شهیدان چقدر فاصله است . معلم برای ما که حقیقتاًچون دانش آموز از کلامش درس می گرفتیم ، از شب عملیات والفجر 4 و گردان اخلاص شهید جواد آخوندی گفت که قرار بود به دشمن بزنند ، همه چیز مهیا بود و گردان ما به عنوان خط شکن باید وارد عملیات می شد بچه های اطلاعات عملیات در گذارشاتشان مشکلی را پیش بینی نکرده بودند و امید آن می رفت که زاهدان شب چون شهاب در آسمان تاریک بر فرق بعثیان کافر مزدور آینده و شهید جواد آخوندی جلو دار قافله بود همیشه علم را جلو حرکت می داد . جواد می گفت : عباس دیگر از گلوله کلاش ، دوشیکا ، خمپاره ، و کاتیوشا نمی ترسم چرا که جبهه ام را در راه خدا به عاریه داده ام و در هر مشکلی با خواندن آید : « وجعلنا من بین ایدیهم ... » به قلب متجاوزان می زد و هر گرهی با سر انگشتان جواد آخوندی باز می شد . نام جواد آخوندی برای به لرزه در آوردن قلب بعثیان کافی بود و گردان اخلاص اکنون درآن شب تاریک متوقف شده بود و هر لحظه احتمال روشن شدن هوا و به هم خوردن برنامه های از پیش تعیین شده می رفت چرا که برخلاف انتظار و گزارش برسی منطقه عملیاتی با بیابانی انبوه از مینهای ضد نفر ، تانک والمری ، سوسکی واکسی ، و غیر ستون عاشقان امام خمینی را متوقف کرده بود . اضطراب را در چهره ها مشاهده می کردی . برادر عباس لامعی با لحنی که گویی شب عملیات است در حالی که قطرات اشک چون مروارید بر صورت زیبایش می غلطید ما را باخود به پشت میدان مین برده بود که شهیدجوادآخوندی رابه تفکراوداشته بودجوادی که درلشکر 5 نصر لنگه نداشت و آسیب رسیدن به او آن هم در شب عملیات یعنی شکست محض و تضعیف روحیه همه برادران گردان ، تیپ و کادر فرماندهی لشکر . جواد که خود طراح عملیاتهای آن روز و از اعزاء متفکر شورای فرماندهی لشکر بود ، اکنون زمان را از دست می داد . به برادران تخریب دستور داد که به خنثی ساختن دست نشانده های شیاطین بپردازند ، گویی به سرعت زمان افزوده شده است برادر لامعی افزود : به جواد گفتم حاجی بچه ها داوطلب شدند بروند روی مین ها و راه باز کنند اینطوری اگر خواسته باشیم عمل کنیم به موقع نمی رسیم وجواد با آن تواضع و فروتنی در حالی که چهره نورانی وخلیفه الهی اش درآن شب ظلمانی چون ماه میدرخشیدبالبخندی شیرین درحالی که محاسن بلندش را دست می کشید گفت : یک نیروی غیبی به من می گوید ما از میدان مین به سلامتی عبور می کنیم . گفتم آخر چه طوری ؟!! هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی از بچه های بسیجی کاغذی را آورد گذاشت تو دست حاجی و گفت حاج آقا بچه ها این کاغذ را زیر یکی از این مینها پیدا کردند و من به همراه جواد به داخل شیاری رفته و زیر نور چراغ قوه دست نوشته عراقی را خواندیم که نوشته بود ای برادر ایرانی من افسر مسئول این منطقه مین گذاری هستم . این مینها هیچ کدام چاشنی ندارد و با خیال راحت می توانید عبور کنید » اشک شوق در دیدگانم جاری شد اما جانب احتیاط را نباید از دست داد . جواد به من گفت عباس من می روم امتحان کنم . گفتم آخر حاجی شما که ؟! جواد لبخندی زد و گفت چیه نکند می ترسی » برادر عباسی لامعی ادامه داد : «خدا را شاهد می گیرم که شهید آخوندی در شب عملیات در حالی که صدمه دیدنش ضایعه ای بزرگ و جبران ناپذیر برای لشکر بود در داخل شیار من را نسبت به عملیات و راهکارهایی که باید به دشمن می زدیم توجیه مجدد کرد و گفت هر چند که خود بهتر از من آگاهی ، اما همیشه با مشورت و صلاح عمل کن که مشورت یعنی ضرب افکار در همدیگر . سر دار عزیز در حالی که مرا به آغوش فشرده بود گفت : عباس می خواهم طوری روی میدان مین دراز بکشم که سرم یک مین دستم یک مین و دست دیگرم و خلاصه تمام بدنم روی مین ها قرار بگیرد ، و با یک فشار به زمین باعث می شوم که جاشنی مینها عمل کند و اگر که چاشنی نداشت که هیچ . نفس در سینه حبس شده بود ، قلبم از شدت تپش در سینه نمی گنجید هر آن ممکن بود سردار دلیر اسلام در شب عملیات بدن مقدسش پاره پاره شود .چشمهایم را از شدت اظطراب بر هم گذاشتم و سعی کردم که صدای گریه ام سکوت شب را نشکند آقا امام زمان «عج» را به کمک خواستم و به یاد سخن سردار افتادم که گفت : لامعی هر وقت گیر کردی آیه شریفه « . جعلنا من بین ایدیهم ... » را بخوان کلام خدا را زمزمه کردم وبا چشمانی اشکباردر حالی که روی زمین به حالت دراز کش بودم ، به خودم جرأت دادم تا نگاه کنم که جواد روی میدان مین غلطید و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه صدای آشنای سردار را شنیدم که می گفت عباس چرا گریه می کنی ؟ گفتم : حاجی قربانت بروم زنده ای ؟! و سردار با لبخندی صمیمانه گفت : : بادمجان بم آفت ندارد . پس از آن بود که گردان اخلاص با کمک آقا امام زمان و دلاور مردی سردار آخوندی به خط دشمن متجاوز زد و با روحیه دو چندان برادران بسیجی پیروزی درخشانی را به منطقه ظهور رساند . عباس لامعی دبیر درد آشنا و بسیجی مخلص انقلاب که هنوز سر انگشتانش از گچ تعلیم سفید بود از فرمانده اش می گفت و گریه می کرد و ضبط صوت و دوربین های فیلمبرداری عشق به شهادت و ولایت را که در وجودش موج میزد ثبت تاریخ کردند تا دشمنان ایران اسلامی بدانند که گریه های بی ریاحی یک بسیجی آن هم پس از گذشت 16 سال از آغاز جنگ هنوز عشق به شهادت رادر رگهای جوانانمان تزریق می کند . برادر لامعی گفت : که به دانش آموزان می گویند که جواد آخوندی سردار مظلوم و گمنام جنگ ماست و من هم با پوزش از استاد می گویم ،که ایران اسلامی مهد سر به داران و هزاران سردار گمنامی است که در راه آزادی و استقلال ایران اسلامی به شهادت رسیدند و یقینا شهیدان ما مظلومان تاریخ هستند . او گفت : شهید جواد آخوندی مصداق آیه ((اشداءعلی الکفاررحماءبینهم))ومن هم تاثیرحرفش میگویم جواد یعنی یکی از هزاران هزار آلاله سرخ ایران اسلامی یعنی یک دنیا صداقت و مهر و صفا و دلیر مردی . »