https://shohada.org/fa/shahid/content/259941
شناسه خبر: 259941
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۲۲
عشق به جهاد
به روایت از زهرا رجبی : اوج درگیری تنگه ی چزابه که خاکریز دشمن حدود 300 ، 350 متر با مواضع ما فاصله داشت من به همراه برادر غلام رضایی ویکی دو تا از برادران برای اینکه ببینیم نیروهای دشمن چقدر است و پشتیبانی آنها چطور است . رفتیم خبری از آن منطقه بگیریم . وقتی به منطقه دشمن رسیدیم دیدیم دشمن استحکامات ونیروهای آماده ای دارد . ما از آنجا 4 نفری به صورت آرایش که لازم بود حرکت کردیم وبا آخرین نفس به سمت دشمن دویدیم . حدوداً 40 متری خاک ریز که رسیدیم برادر رضایی وشخصی به خاک ریز دشمن رسیده بودند در حال حرکت به سمت خاک ریز بودیم که دشمن متوجه حضور ما شد و ما را کاملاً زیر آتش گرفتند . همانجا به حالت دراز کش درآمدیم و شروع به تیراندازی کردیم در همین حین برادرمان مجید شخصی از خاک ریز بلند شد تا تیراندازی کند که ناگهان تیری به سر ایشان اصابت نمود و ایشان در دم به شهادت رسید . من با برادرحسین زمانی به طرف خاکریز دویدیم تا خودمان را به خاک ریز برسانیم به آنجا که رسیدیم از خاک ریز بلند شدیم و شروع به تیراندازی کردیم در همان حال هم می دیدیم که عراقی ها اسلحه ها یشان را از قبیل آرپی جی وتیربار را زیر بغل گرفته و در حال فرار هستند . ما آنقدر به آنها نزدیک بودیم که وقتی گلوله به بدن آنها اصابت می کرد دقیقاً اثر گلوله وخون را می دیدیم حدود 40 نفر از عراقیها را به هلاکت رساندیم فشنگ من تمام شد برادر رضایی یک بسته 20 تایی فشنگ به طرف من پرتاب کرد و من مشغول پرکردن خشاب بودم که برادر رضایی به طرف من آمد و ازاوضاع سمت خودش صحبت می کرد که ناگهان متوجه شدم دو نفر از افراد دشمن در بالای خاک ریز روی سر ما ودر فاصله دو سه متری ما ایستاده اند آنها شروع به تیراندازی کردند و شاید حدود یک خشاب به سمت ما خالی کردند . اما کار خدا و امدادهای غیبی بود که هیچکدام از آن گلوله ها به ما اصابت نکرد . من اسلحه را برداشتم و به سمت آنها تیراندازی کردم ولی گلوله های من هم به آنها اصابت نکرد من به سمت برادر حسین زمانی اشاره کردم که آنها به سمت ما تیراندازی می کنند ایشان که در نزدیکی آن دو نفر بود با دو گلوله آنها را از پای درآورد. دوباره چند نفر از نیروهای دشمن را به درک واصل کردیم . و به دلیل کمبود فشنگ مجبور شدیم به عقب برگشتیم پشت خاکریز شروع به مشورت کردیم که چطور به عقب برگردیم که برادر رضایی گفت : من و حسین اینجا می مانیم تو برو نیرو بیاور و ما تا آن موقع مقاومت می کنیم ولی چون فشنگهایمان کم بود به این نتیجه رسیدیم که اینجا ماندن صلاح نیست تصمیم گرفتیم هر سه به عقب برگردیم وقتی ما در حال دویدن به سمت خاکریز خودی بودیم نیروهای دشمن به خاکریز که ما درآنجا بودیم رسیدند و ما را زیر آتش خودگرفتند من در فاصله 20 متری خاکریز که رسیدم از شدت خستگی به زمین افتادم و بچه ها با حرفهایشان به من روحیه می دادند تا به راهم ادامه دهم به هر زحمتی بود خود را به پشت خاکریز خودی رساندم و بی حال غلت خوردم وپایین آمدم . وقتی به سنگر رسیدم برادر رضایی را دیدم که با همه ی خستگیهایی که داشت به داخل سنگر نمی آمد تا استراحت کند و همچنان به سمت عراقیها تیراندازی می کرد. مسئله دیگر نارنجکهایی بود که عراقی ها درآن خاکریز به سمت ما پرتاب می کردند و در فاصله دو سه متری ما منفجر شد و موج این نارنجکها ما را می گرفت ولی ترکشها ی این نارنجک ها به ما اصابت نمی کرد .