https://shohada.org/fa/shahid/content/261480

شناسه خبر: 261480
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۴۳

ناظر و شاهد بودن شهيد برامور

راوی حوری ولی نژاد: در سال 65 ـ 64 من مسئولیت دبستانی را به عهده داشتم و گاهی برای همکارانم تعریف می کردم که گاهی برادران شهیدم عباس و اصغر می آیند ولی از چشمان همکارانم می خواندم که باور نمی کنند. یک روز با مربی پرورشی مدرسه داشتم دربارة مسائل پرورشی صحبت می کردم که بوی عطری را حس کردم من چیزی نگفتم ولی وقتی همکاران این بو را حس کردند، گفتند: به به، چه بوی عطر تند خوبی می آید. بعد که به اصطلاح شهیدانمان رفتند و بوی عطر دیگر به مشام نرسید من فقط خندیدم و بیست تومانی که کف دستم بود به همکاران نشان دادم و گفتم: حالا بیایید این پول را بو کنید. آنها آمدند و بو کردند و حس نمودند که این پول همان بوی عطر چند لحظه پیش را که حس کرده بودند را می دهد! یکی از همکاران آن را از من گرفت و گفت: من باید تا آخر عمرم این پول را داشته باشم.