https://shohada.org/fa/shahid/content/261481
شناسه خبر: 261481
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۴۳
فعاليت در بسيج
راوی حوری ولی نژاد: برادرم ایرج یک خاطره از برادر بزرگم، عباس برایمان تعریف کرد، او گفت: یکروز ما را از طرف بسیج به کوههای خلج جهت آموزش برده بودند و در آنجا بسیجی ها زیاد به حرف نمی کردند یکدفعه داد ردند ارباب محمود آمد.\همه صاف ایستادند و تنبلی و اینها را کنار گذاشتند و من جرأت نکردم که به بچه ها بگویم که عباس برادرم است. عباسمان آمد و یک رگبار جلوی پای بسیجی ها بست و یک آموزش خوبی هم به ما داد که همه لذت بردند، البته آموزش به قدری سخت بود که برادرم ایرج وقتی به خانه آمد تا دو روز نمی توانست از جایش حرکت کند و می گفت: خدا کند که این عباس بیاید و گروهش را آموزش بدهد، پدرشان را در می آورد. بابا آخر ما هم برادرت هستیم، نباید فرقی بین من و دیگران بگذاری! انگار نه انگار که من برادرش بودم در آن جمع بسیجی در کوههای خلج!