https://shohada.org/fa/shahid/content/261668

شناسه خبر: 261668
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۴۵

خاطره شماره 1 - شهید محمد وطن دوست

شهید: محمد وطن‌دوست گوینده: زهرا حسین‌زاده ـــــــ پدر شهید: حسن آخرین روزایی که فرزند عزیزم محمد عازم جبهه بود خیلی ناراحت بودم گفتم مادر نرو پدرت که نیست من و زن و بچه‌ات را تنها نگذار خداخافظی کرد و رفت شب خواب دیدم که با خودم می‌گویم پروردگارا اگر امام خمینی از ما راضی است به دلیل اینکه به فرزندم گفتم نرو و رفت یک خواب ببینم بعد خواب دیدم در یک میدان بزرگی هستم تک و تنها و هوا کم کم دارد غروب می‌کند و پای شب می‌رسد گفتم خدایا دراین بیایان یک زن جوان تک و تنها چه کنم ناگهان دیدم یک آقایی دارد می‌آید و به من نزدیک می‌شود لباسهای آبی همراه عمامه آبی به تن داشت گفت خواهر برای چته سرگردان هستی گفتم می‌خواهم بروم به آبادی اما تنها هستم و راه هم دور است گفت یک نیسانی در آنجا هست بیا درنیسان بنشین هر که همان نیسان را ببرد تو را هم می‌برد به آبادی رفتم داخل نیسان نشستم دیدم همین سید یک پارچه‌ی سبزی کشید روی نیسان رفتم عقب اتاق نیسان دیدم یک تخت فنری با تشک اعلا هست نشستم روی تخت دیدم شوهرم که فوت کرده آمده و خندید گفت اینجا چه کار می‌کنی گفتم شما اینجا بودی و من تنها بودم یک آقایی مرا اینجا نشاند و گفت هر موقع ماشین برود تو را هم می‌برد و یکدفعه شوهرم هم غیب شد و از خواب بیدار شدم صبح که شد تصمیم گرفتم بروم و خوابم را برای روحانی محل بازگو کنم اما موفق نشدم بعدازظهر که به بیرون رفتم راه خبر شهادت محمد را دادند و خوابم این گونه تعبیر شد.